برگزیده ای از امثال و حکم مشترک ترکی و فارسی

مقدمه

با نگاهی به تاریخ روابط ایران و ترکیه ، در می یابیم که این دو کشور از دیر باز روابط همه جانبه ای داشته اند. آندو، از دوره سلجوقیان بزرگ تاکنون ، روابط مستمرو بلا انقطاعی با یکدیگر داشته ودارند. این روابط صرفاً دریک زمینه سیاسی ، اقتصادی یا فرهنگی نبوده بلکه همه جانبه بوده است.

در زمان سلجوقیان، زبان فارسی زبان ادبی و دربار آناتولی بود.درآن دوره روابط دو کشور به اوج خود  رسیده بود. این وضعیت کمابیش در زمان عثمانی نیز حفظ شد.درآن دوران سرودن شعر به زبان فارسی نشانه فضل و مرتبۀ ادبی شاعر محسوب می شد.وجود هزاران واژه فارسی در فرهنگ لغات ترکی کنونی مؤید این واقعیت است که روابط دو کشور از گذشته دور تا کنون ابعاد گسترده ای داشته است.

روابط تنگاتنگ و همه جانبه موجب فراوانی اشتراکات دو ملت می شود.این مشترکات صرفا در آثار زبانی  خلاصه نمی شود، بلکه دامنه آن به خرده عنصر های فرهنگی نیز کشیده می شود.به طوری که با مطالعۀ امثال و حکم واصطلاحات رایج در دو خطه متوجه این حقیقت می شویم که دو فرهنگ ایرانی و آناتولی چقدر ازیکدیگر متاثر شده اند.

ریشه بسیاری از ضرب المثل های ترکی در فرهنگ وامثال وحکم ایرانی نیز وجود دارد. برخی نیز ترجمه گویایی از امثال وحکم فارسی است.

دراین نوشته،صرفا به ذکر پاره ای از امثال وحکم مشترک که درنزد مردم دو کشور مورد استفاده است، بسنده شده است.

یاد آوری می شود با توجه به اینکه هدف اصلی از تدوین این اثر ،معرفی وشرح امثال وحکم ترکی است.بنابر این، به ترتیب، ابتدا ضرب المثل و اصطلاح ترکی وسپس، معانی لفظی ،معنای کاربردی ، اشعار فارسی مرتبط وبالاخره معادل یا معادل های فارسی آنها آورده شده است.علی حکیم پور

A

Acele işe şeytan karışır              

کاری که در آن عجله باشد، شیطان وارد می شود.          

  یعنی نباید در کارها تعجیل داشت. کارها را باید با حوصله و دقت انجام داد. کاری که توأم با عجله باشد، نتیجهء خوبی داشت. چرا که شتابزدگی کار شیطان است و شیطان نیز به خاطر شتابزدگی منحرف شد.

عجله کار شیطان است.

Aç adamın dini olmaz

آدم گرسنه دین ندارد.

آدم گرسنه ایمان ندارد.

Aç horoz kendisini mısır ambarında sanır

خروس گرسنه  خودرا درانبار ذرت می بیند.

مرغ گرسنه دررویایش ارزن می بیند.

مقصود آرزوی بشر است که تمامی ندارد وهمه اوقات خودرا صرف فکر کردن دراطراف آرزوها می کند.

شتر درخواب بیند پنبه دانه

Akıl yaşta değil baştadır

عقل به سن نیست به سر است.

یعنی عقل انسان به خاطر این نیست که سن زیادی دارد بلکه ممکن است افرادی عمر زیادی نکرده باشند اما بسیار عاقلتر از افرادی باشند که از آنها سنی بزرگتر دارند.

بزرگی به عقل است نه به سال.

مقصود از آن کاربیهده کردن است وکاری که نتیجه عبث آن معلوم است.

Akıntıya kürek çekmek

آب در هاون کوبیدن ،آب در غربال کردن، آب به ریسمان بستن

Allh dağına göre kar verir

خدا به قدرت کوهش برف می دهد.

یعنی خداوند نعمتش را به اندازه شایستگی وقابلیت افراد می دهد.

خدا سرمارابه قدر بالاپوش می دهد،خدادرد را به اندازه طاقت می دهد، خدا درخور هرکس دهد ،خدا برف به قدر بام دهد، هرکه بامش بیشتر برفش بیشتر.

Allah her kesin gönülüne göre verir. Allah insanın kalbine göre verir

 

خداوند به قدر قلب هرکس به او می دهد.

Allah'tan korkmayandan kork

هرکه از خدا نترسد ازو بترسید.

مقصود آن است که اگر کسی از قدرت بالاتر نهراسید از تو نیز هراسی به دل راه نخواهد دا وباید همیشه مراقب او بود که زیانی متوجه تو نسازد.

Arife tarif gerekmez

عارف نیازی به تعریف ندارد.

یعنی افراد آگاه به شرح و بسط مطالب نیازی ندارند. آنان با یک اشاره ملتفت قضیه می شوند.

عاقلان را یک اشارت بس بود.

Ateşle oynamak

آتش را با آتش خاموش نمی کنند.

منظور آن است که برای  انجام هرکاری آگاهی کامل و داشتن وسیله مناسب شرط اصلی است،مرد به خشم آمده را گفتار تند وزننده آرام نکند، اظهار بغض و عداوت دشمن را دوست نسازد.

بگرید گه گهی دل ر کنم خوش

تو گویی می کشم آتش به آتش

آتش را با آتش خاموش نتوان کرد،آتش را به آتش نتوان کشت، اتش را به آتش نشانند،آتش را به روغن نتوان نشانید.

با آتش بازی کردن

با دم شیر بازی کردن

کنایه از مشغول شدن به چیزی که خطرناک است و یا دشمنی و مبارزه با کسی که مقابله با ان ممکن نباشد.

Ayağını yorganına göre  uzat

پایت را به اندازۀ لحافت دراز کن.

یعنی حد خود را بشناس و از حد جلو نرو و برای خود ایجاد دردسر نکن.

مجوی اپخت ارد سرانجام بیم      

مکش پای از اندازه بیش از گلیم

(اسدی)

مکن تُرک تازی بکن تَرک از   

بقدر گلیمت بکن پا دراز

زین سرزنش که کرد ترا دوست حافظ  

بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای

(حافظ)

سر براور از گلیمت ای کلیم         

پس فرو کن پای بر قدر گلیم

(عطار)

پایت را به اندازۀ گلیمت دراز کن؛پا به انذازۀ گلیم دراز باید کرد.

توجه:در همۀ مثل های فارسی فوق به جای لحاف که در معادل ترکی ان به کار رفته،واژۀ گلیم امده است.

 

B

Balık baştan kokar

ماهی از سر می گندد.

ماهی از سر گنده گردد نی زدم؛اب از سر چشمه گل است؛اب از بند تیره است.

سخن هر چه گفتم همه خیره بود    

که اب روان از بنه تیره بود

(فردوسی)

Başına gelen bilir

کسی می داند که سرش بیاید.

مقصود ان است که تا کسی با اتفاقی مواجه نشود، تجربه اش بیشتر نمی شود؛ حوادث تجربۀ افراد را بیشتر می کند؛ کسی حقیقت قضیه را بیشتر می داند که در داخل قضیه باشد.

طبیب ان است که سرش امده باشد.

Başını derde sokmsk

سر خود را به درد فرو بردن (انداختن)

یعنی برای خود ایجاد دردسر کردن؛ برای خود مشکل درست کردن بدون اینکه فایده ای داشته باشد.

خود را توی مچل انداختن.

Başını kuma sokmak

سر خود را به شن فرو بردن.

یعنی برای جلب نفعی یا احتراز از زیانی تجاهل کردن.

سر خود را زیر برف کردن، خود را به کوچۀ علی چپ زدن.

Başkaların işine burnunu sokmak

دماغ خود را به کار دیگران فرو بردن.

یعنی در کار دیگران مداخله کردن؛ به کار غیر مربوط به خود وارد شدن.

در کار دیگران فضولی کردن.

Bedava sirke baldan tatlıdır

سرکۀ مفت شیرین تر از عسل است.

مال مفت از از عسل شیرین تر است.

Bıçak kemiğe dayanmak

کارد به استخوان چسبیدن

کارد به استخوان رسیدن.

کنایه از ان است که صبر تمام شده و چاره منحصر به فرد همین است که اندیشیده شده است.

Bir çiçekle bahar olmaz

با یک گل بهار نمی شود.

با یک گل بهار نمی شود؛ از یک پرستو تابستان نشود؛ بر نادر حکم نتوان کرد.(سعدی)

یک پوست و یک استخوان ماندن.

یعنی خیلی ضعیف شدن

Bir deri bir kemik kalmak

پوست و استخوان شدن.

Birinin işine burnunu sokmak

در کار کسی بینی فرو بردن.

یعنی در کار دیگران مداخله کردن،به کاری که مربوط به خود نباشد داخل شدن

پا در کفش کسی کردن.

Ayağının altına karpuz kabuğu koymak

زیر پای کسی پوست هندوانه گذاشتن.

یعنی کسی را فریب دادن دچار خطری کردن.

زیر پای کسی خربوزه گذاشتن، زیر پای کسی صابون مالیدن

Bilikten güç doğar

قدرت از وحدت تولد می یابد.

مقصود آن است که نیروهای پراکنده نمی توانن منشا اثر واقتدارباشند اما چنانچه میان آنان وحدت وهمدلی باشد، قدرت آنان نیز افزایش می یابد. به قول اقبال: قوت هر ملت از جمعیت است.

آب به آب می خورد زور بر می دارد.

Bir nalına bir mıhına

یکی به نعل یکی به میخ

کنایه از آن است که به مقتضای پیش آمد سخنان دو پهلو می زند یا برای حفظ موقعیت ، با هردو مخالف ارتباط برقرار می کند؛ ابن الوقت وفرصت طلب است.

گاهی به نعل می زند گاهی به میخ،یکی به نعل می زند یکی به میخ، هم آش معاویه را می خورد هم نماز علی را می خواند،هم خدارا می خواهد هم خرمارا.

Bir taşla iki kuş vurmak

با یک تیر دوپرنده را زدن

یعنی با یک کار دونتیجه ،هدف وخواسته رسیدن.

با یک تیر دو نشان زدن

Bir tüfekten iki kişi korkar

از تفنگ خالی دونفر می ترسند.

یعنی اسحله خالی اگر چه دست ماست ولی هم مارا می ترسانداز اینکه طرف مخاطب خالی بودن آن را بداند وترس او بریزد وهم مخاطب را که ممکن است تفنگ گلوله داشته باشد!

از تفنگ خالی دوتن می ترسند.

Bugünün işini yarına bırakma

کار امروز به فردا مفکن.

یعنی هرکاررا درزمان خود انجام بده وبه دلیل تنبلی یا هر سبب دیگری کاری را که امروز باید انجام پذیرذ به آینده موکول نکن.

کار امروز را به فردا مفکن.

Bu işte bir iş var

دراین کار کاری هست.

یعنی قضیه به این سادگی ها نیست وکلکی درکار است، دراین کار نیرنگی هست، دراین کار حقه ای هست که من نمی دانم.

زیر کاسه نیم کاسه است، کلکی درکار است.

Bulanık suda balık avlamak

در اب گل آلود ماهی صید کردن

یعنی  کار بیهوده کردن ،کار بی فایده انجام دادن وگاهی به معنی نهایت زیرکی  یا گریزی در تحصیل فایده

از آب گل آلود ماهی گرفتن، از رود خشک ماهی گرفتن، از ریگ روغن می کشد.

بوالعجب بازیست درهنگام مستی باز مست

کز میان خشک رودی ماهیان ترگرفت.

Büyük başın derdide büyük olur

سربزرگ درش نیز بزرگ باشد.

کوچکترین خطایی از طرف کسی که بزرگتر یا دارای مسئولیت بالایی است سبب می شود که خطرات بیشتری متوجه او گردد.

سر برزگ بلای بزرگ دارد، هرکه بامش بیش برفش بیشتر، هرچه سربزرگتر ،درد بزرگتر.

Büyüklük allaha yaraşır

بزرگی به خدا می برازد.

یعنی هر کس نمی تواند بزرگی کند.برخی ادعای بزرگی می کنند اما رفتارشا ن بزرگوارانه نیست.

بزرگی به خدا می برازد وبس.

Büyük balık küçük balığı yutar

ماهی بزرگ ماهی کوچک را می بلعد.

کنایه از آن است که اقویا ضعفارا ازبین می برند.

ماهی بزرگ ماهی کوچک را خورد.

C                                           

 Cahil kördür

جاهل کور است ، بی سواد کور است.

کنایه از آن است که شخص بی سواد به دلیل محرومیت از نعمت سواد به منزله نابیناست وآنکه خواندن ونوشتن نداند دارای فهم وادراک کمتر از افراد باسواد که توانایی خواندن ونوشتن دارند، است.

آدم بی سواد  کور است، بی سواد کور است.

 Can çıkar huy çıkmaz

جان (ازبدن) خارج می شود، اما خوی خارج نمی شود.

 

مقصود آنست که خوی بد تازمان مرگ با انسان است وازبین نمی رود.به قول شاعر:

خوی بد درطبیعتی که نشست

نرود تا به وقت مرگ از دست.(سعدی)

علت برود و عادت نرود، ترک عادت موجب مرض است.

 Can tatlıdır

جان شیرین است.

کنایه از آن است که انسان درمقام خطر ،به حفظ جان (سلامتی) خود می اندیشد.ازجان گذشتن امر سهلی نیست.به قول فردوسی:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد وجان شیرین خوش است.

جان خوش است، جان شیرین است، جان عزیز است.

 Can vermek

جان دادن.

کنایه از احتضار است، مردن،ازروح خارج شدن، مرگ،رحلت،ارتحال،وفات، فوت

جان دادن ،جان به جهان آفرین تسلیم کردن، دار فانی را وداع گفتن ،با تن خود وداع کردن به قول شاعر:

ای کف ودست و ساعد و بازو

همه تودیع یکدیگر بکنید. (سعدی)

 Cennet annelerin ayağının altındadır

بهشت زیر پای مادران است.

این مثل ترجمه حدیث  نبوی" الجنه تحت ادام الامهات" است.مقصود از آن مقام والای مادر ولزوم حرمت گذلشتن به اوست.به قول شاعر:

با تواو چون است من هستم چنان

زیر پای مادران باشد جنان (مولوی)

بهشت درپای مادران است، بهشت زیر پای مادران است.

 Cehennem olup gitmek

جهنم شده ،رفتن

کنایه از دورشدن ،دفع شدن ورفتن یک شخص مزاحم از پیش کسی.

گور خودرا گم کردن.

جوجه را درپاییز می شمارند.

مقصود آن است که باید درانتظار باقی ماند و ازنیجه به هنگامی که وقت آن رسیده است آگاه شد. جوجه های بهاره تا به پاییز رسند عده ای از آنان درچاه وچاله ها می افتند وعده ای را مرغان شکاری و شغال وروباه می ربایند.

 Civcivi güzün sayarlar

جوجه را درپاییز شمارند، گوسفند را درآغل می شمارند.

Ç

 Çağrılmadığın yere görünme

به جایی که دعوت نشده ای خودرا نشان مده.

 

مقصود آن است که نباید بدون دعوت به جایی رفت تا سبب درد سر وزحمت نشود. به قول شاعر:

خواری بیند زمیزبان به ضیافت

مرد که ناخوانده شد بخوانی میهمان (سید نصر الله تقوی)

تا نخوانند مرو،ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت، آنجا رو که بخوانند نه آنجا که برانند.

 Çayı görmeden paçaları sığamak

رود ندیده پاچه هارا بالا زدن.

کنایه از انجام کاری پیش از رسیدن وقت آن

آب ندیده موزه کشیدن ، چاه نکنده منار دزدیدن،گز نکزده پاره کردن . به قول شاعر:

بریدی تو ناکرده گز جامه را

نخواندی تو پایان شهنامه را

 Çeşmiye gitse kurutur

اگر به چشمه رود ،آن را می خشکاند.

کنایه از آن است که آدم نافرخنده پی، بد قدم یا بی طالع است. به قول شاعر:

خاک از ایشان چگونه مشک شود

که به دریا روند خشک شود (اوحدی)

به دریا رود، خشک می شود سر جوی برود جوی می خشکد.

 Çıkmayan canda ümit vardır

تا جان هست امید هست.

کنایه از آن است که یاس وازدست دادن روحیه درمقابل هر امری که معلوم نیست به کجا می انجامد درست نیست. به قول شاعر:

مراتاجان بود امید باشد

که روزی جفت من خورشید باشد.

تا جان هست امید هست، تا نفس هست امید است،تادم باقیست امید باقیست،تا جان دربدن است امید بهبودی می رود.

 Çivi çiviyi söker

میخ میخ را می کند.

کنایه از آن است که هرکارومشکل راباید با وسیله مناسب آن کار چاره کرد.

آهن را به آهن نرم کنند،آهن به آهن توان کوفت،آهن به آهن شکند،سنگ سنگ را می شکند.

نشاید بردن اندوه جز به اندوه

نشاید کوفت آهن جز به آهن(خاقانی)

شنیدستم این نکته از چند تن

که آهن به آهن توان کوفتن (ادیب)

شغال بیشه مازندران را

نگیرد جز سگ مازندرانی

 Çocuk sermaye , torun kardır

فرزند سرمایه،نوه سود است.

مقصود آن است که اگر اولاد همچون سرمایه است نوه بهره آن است.استفاده از بهره نقد است اما استفاده از سرمایه نسیه است.این مثل درزمانی که نوادگان نزد جد ومادر بزرگ گرامی تر از اولاد باشند به کار می رود.

 

اولاد بادام است واولاد اولاد مغز بادام.

 Çocuktan al haberi

خبر را از بچه بگیر.

یعنی کودکان به سبب پاکی ضمیرشان راستگوترند.

حرف راست را از بچه بپرس.

مقصود آن است که که داشتن آگاهی بیشتر به معنای مصون ماندن از خطا نیست.بلکه ممکن است افرادی که دارای آگاخی بیشتری هستند،به دلیل کثرت اطلاعات اشتباهاتشان نیز بیشتر از دیگران باشد.

 Çok bilen çok yanılır

پهلوان از پر فنی به زمین می خورد.

 

D

 Dağ dağa kavuşmaz , adam adama kavuşur

کوه به کوه نمی رسد ،آدم به آدم می رسد

 

 

مقصود ان است که امکان مساعدت از طرف هر کسی هنگام نیاز وجود دارد ویا اینکه گاهی افرادی فکر می کنند که هیچ وقت به یکدیگر نیاز پیدا نمی کنند اما عکس آن اتفاق می افتد. به قول شاعر:

باور نکردمی که رسد کوه کوه

مردم رسد به مردم باور بکردمی

کوهی بود تنم که بدو کوه غم رسید

من مردمم چرا نرسیدم به مردمی (خاقانی)

کوه به کوه نمی رسد آدمی به آدمی رسد،آدم به آدم می رسد کوه به کوه نمی رسد.

. Damlaya damlaya göl olur ,damlacıktan sel

 olur

 

قطره قطره دریاچه شود، قطرات ریز سیل شود

منظور آنست که اگراندکی نیز صرفه جویی شود،بعد از مدتی به ثروت و سرمایه بزرگی تبدیل می شود.بنابر این باید درهزینه ها صرفه جویی کرد وراه قناعت رادرپیش گرفت تا توانگر شد.به قول شاعر:

قناعت توانگر کند مردرا

خبر کن حریص جهانگرد را

اندک اندک به هم شود بسیار

دانه دانه است غله درانبار( سعدی)

اندک اندک علم یابد نفس چون عالی بود.( ناصر خسرو)

قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود، قطره قطره سیلی شود ذره ذره خیلی.

 Davulun sesi uzaktan hoş gelir

صدای دهل از دور خوش است.

کنایه از آن است که محاسن منتسب به اشیا یا اشخاص دور غالبا مقرون به حقیقت نباشد.به قول شاعر:

زاهد گوید که جنت وحور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

آن نقد بگیر ودست ازاین نسیه بهل

کاوازدهل شنیدن از دور خوش است.(خیام)

باشد ازدور خوش به گوش مجاز

از من آوازه از دهل آواز (سنایی)

آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

Deli deliyi görünce çomağını saklar.

دیوانه که دیوانه راببیند،چماق خودرا مخفی می کند.

مراد آن است که حرمت همکاران را نگاهداشتن لازمه حرمت یکدیگر است.

دزد به دزد می رسد چماق خودرا می دزدد.

 Demir tavında dövülür

تا آهن گرم است باید کوفت؛ از تنور سرد نان برنیاید.

مرد آن است که تا اسباب و وسایل هست باید در بر آمدن مقصود کوشید. شاعر گوید:

ابر بی آب چند باشی چند     

گرم داری تنور نان در بند

هوایی معتدل چون خوش نخندیم      

تنوری گرم چون نان در نبندیم

(نظامی)

تا تنور گرم است نان توان بست.

Denize düşen yılana sarılır

آنکه به دریا افتاده به مار (هم) می پیچد (پناه می برد)

منظور آن است که شخصی که دچار مشکل می شود، برای حل آن به اقدامی دست می زند که بی فایده است و بالعکس ممکن است نتیجهء معکوسی داشته باشد.

غریق به هر خس و خاشاکی متوسل می شود؛ الغریق یتشبث بکلٍ حشیش. به قول شاعر:

فرو مانده مردم بگرداب در         

زند چنگ در هر گیا نا گرز

(ادیب)

Deviye demişler niçin boynun

 eğri? Nerem doğru demiş.

به شتر گفتند: چرا گردنت کج است؟ گفت کجام راست است؟

مقصود آن است که عیب به آنچه می گویند منحصر نیست.

 Dibine darı ekmek

به ته اش ارزن کاشتن.

کنایه از خرده گیری و بهانه

مته به خشخاش گذاشتن.

Dilencinin torbası dolmaz

کیسه گدا پر نمی شود.

کنایه از آن است که آدم حریص قانع نمی شود و یا هر قدر هم از گدایی ثروت جمع کند باز گداست.

گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست؛ گدا بهر طمع فرزند خود را کور می خواهد؛ گرسنه چشم؛ گدایی اگر ننگی ندارد برکتی هم ندارد؛ کیسهء گدا همیشه خالی است.

Dilimde tüy bitti

در زبانم مو رویید.

مراد آن است که بسیار گفتم و مانده شدم.

زبانم مو در آورد.

Dilin kemiği yoktur

زبان استخوان ندارد.

خرم آنکه زبانش در اختیارش است و هر سخنی را جز به موقع نمی گوید و از عاقبت بد مصون است. به قول شاعر:

چه خوش گفت فرزانه ی پیشبین زبان گوشتین است و تیغ آهنین

(نظامی)

Doğru söz acıdır

سخن راست تلخ است.

مراد آنکه حرف حق را باید گفت هرچند که موجب رنجش و اعتراض و پرخاش دیگران شود.

سخن حق تلخ است؛ سخن حق و نصیحت تلخ باشد؛ الحق مُرّ؛ سخن راست تلخ است؛ حرف حق تلخ است.

Döğru söze ne demeli

به سخن راست چه می توان گفت.

یعنی باید حرف حق را پذیرفت، سخن درست پاسخ برنتابد.

حرف حسابی جواب ندارد.

Domuzdan kıl koparmak kardır

مو از خوک کندن غنیمت است.

مراد آن است که از مرد بخیل گرفتن چیزی هرچند اندک غنیمت است. به قول شاعر:

مرا سردار پشمین جبه ای داد نه آن را آستین بود و نه رویی

یکی از دوستانم گفت بستان مگر نشنیده ای از خرس مویی

(یغما)

یک مو از خرس کندن غنیمت است؛ از خرس مویی؛ از گل بویی از خرس مویی.

Dost kara günde belli olur

دوست در سیاه روزی معلوم می شود.

مقصود آنکه در زمان بروز مشکل، تنگدستی، مصیبت  و از دست دادن موقعیت دوست صادق از غیر صادق شناخته می شود.

دوست آنست که گیرد دست دوست در پریشان حالی و در ماندگی

یار نیک را در روز بد باید شناخت.

Dost başka alişveriş başka

دوستی جدا، داد و ستد جدا.

یعنی در معامله تعارف را باید کنار گذارد تا اختلافی پیدا نشود.

حساب حساب است کا کا برادر؛ حساب به دینار بخشش به خروار؛ تعاشروا کالا خوان و تعاملوا کالا جانب.

Duy da inanma

گوش بده باور نکن.

یعنی تردید و شک را فراموش مکن زیرا او مرد کار نیست هر چند ادعای عکس این موضوع را می کند.

بشنو و باور مکن.

Duymak , görmek gibi olur mu?

آیا شنیدن، مانند دیدن می شود؟

یعنی اعتبار مسموعات به اندازه مشهودات نیست.

شنیدن کی بود مانند دیدن؛ شنیدن چو دیدن نباشد درست؛ از حق تا نا حق چهار انگشت است.

کرد مردی از سخندانی سؤال حق و باطل چیست ای نیکو مقال

گوش را بگرفت و گفت این باطل است چشم حق است و یقینش حاصل است

(سعدی)

تو دانی که دیدن به از آگهیست میان شنیدن همیشه تهی است

(فردوسی)

Dünya imtihan yeridir

دنیا محل امتحان است.

بعضی را عقیده بر این است که انسان برای آزمایش خلق شده است و هر رنجی که به او وارد می شود به این جهت است.

دنیا جای آزمایش است نه جای آسایش.

کار دنیا تمام نمی شود.

کنایه از آن است که باید علاوه بر کار، به امور دیگر نیز پرداخت.

کار دنیا تمامی ندارد.

Dünyayı birine dar etmek

دنیا را به کسی تنگ کردن.

کنایه از آزار و اذیت و سختگیری زیاد نسبت به دیگری.

عرصۀ عالم را بر کسی تنگ کردن.

 Düşeşne herkes vurur

افتاده را هر کسی می زند.

کنایه از کاسته شدن از قرب و منزلت کسی که در زندگی خود شکست خورده است یا مقام و موقعیت قبلی خود را از دست داده است.

زده را توان زد؛ او را چه زنی که روزگارش زده است.

 

E

Eceli gelmeyen ölmez

آنکه اجلش نرسیده می میرد.

کنایه از آن است که هر کسی اجل مسمایی دارد و تا زمانی که موقع آن نرسد، هر چند که با اتفاقات خطر ناکی مواجه شود، نمی میرد.

پیش از اجل رفت نتوان به گور.(چه سود است مردن نشاید به زور که...) نظامی

Eğri oturup doğru konuşalım

کج نشسته، راست گوییم.

مراد از آن دعوت به راستگویی است.

بیا تا کج نشینم راست گویم (چه خواریها کزو نامد برویم...) (نظامی)

بیا تا کج نشینم راست گویم که کجی ماتم آرد راستی سور

(انوری)

بر جهان افکن نظر پس کج نشین و راست گو کز خوشی و خرمی اندر خور نظاره نیست

(انوری)

هر چه پرسم تو را بهانه مجوی پیش من کج نشین و راست بگوی

(اوحدی)

Ekmeğini taştan çıkarmak

نان خود را از سنگ در آوردن.

مراد آن است که برای تأمین حوایج زندگی باید بدون توجه به سختی و آسانی کار تلاش کرد.

نان از سنگ در آوردن.

Elçiye zeval yoktu

فرستاده را زوالی نیست.

مقصود آن است که فرستاده و نمایندۀ یک کشور، گروه یا سازمان مصون از تعرض و خطر است. به طوری که مطابق عهدنامۀ وین، دیپلماتهای کشور فرستنده در کشورهای پذیرنده یا سازمانهای بین المللی مصونیت سیاسی قضایی و گمرکی دارند و نمی توان به جان و اموال آنان تعرض کرد. به هر حال مثل فوق نشانگر حرمت و منزلت فرستادگان در میان کشورها یا گروههای پذیرنده است.

ایلچی را زوالی نیست؛ المأمور معذور.

El elden üstündür

دست بالای دست است.

کنایه از آنست که هر چقدر قدرت و اختیار داشته باشی، مقتدرتر از شما وجود دارد و نباید به کسی ستم کنی که کیفر ستمت را می بینی. به قول شاعر:

چو بد کردی مباش ایمن زآفات

که واجب شد طبیعت را مکافات

(ناصر خسرو)

دست بالای دست بسیار است. (در جهان پیل مست بسیار است.)

دست بر بالای دست است ای فتی در فن و در زور تا ذات خدا

(مولوی)

مکن خیره بر زیر دستان ستم

که دستی است بالای دست تو هم

(سعدی)

El eli yıkar , elde yüzü

دست دست را می شوید و دست هم صورت را.

مراد آن است که برای حل مشکل باید میان انسانها همکاری و تعاون  باشد.

دست دست را می شوید دست هم بر می گردد رو را می شوید.

Elini attiği şeyi kurutur

به هر چیز دست زند می خشکاند.

کنایه از نا مبارکی و شومی و بد شگونی کسی.

اگر به دریا رود خشک می شود.

Elinin bereketi yok

دستش برکت ندارد.

مراد آن است که خبر ندارد و با هر کس معامله ای کند موجب ضرر و زیان او می شود.

دستی که نمک ندارد؛ دستی که در آن سودی نیست کفچه بهتر از آن؛ دستی که نمک ندارد بریده بهتر.

Emanete hıyanet olmaz

به امانت خیانت نشود.

یعنی آنکه به او امانتی سپرده شده، باید نسبت به حفظ آن امین باشد. خیانت به امانت کاری است بس نکوهیده، خلاف مروت و نقض تعهد و مسؤلیت پذیرفته شده. ید مستأجر، وکیل و شریک نیز امانی است. آنان نیز باید در مراقبت و حفظ  مال تحت ید خود دقت داشته باشند. به قول شاعر:

خدا ترس باید امانت گذار

امین کز تو ترسد امینش مدار

امین باید از داور اندیشناک

نه از رفع دیوان و زجر و هلاک

(سعدی)

خیانت چیست می دانی در این ره خویشتن دیدن

زخود بگذر در او بنگر امین شو تا امان بینی

(حلاج، دیوان، 188)

خاک، در امانت خیانت نمی کند.

En büyük ayıp, kendi aybını bilmemektir

بزرگترین عیب، ندیدن عیب خود است.

مراد آن است که بزرگترین معایب غافل شدن از خود است نه فقط به دیگران پرداختن. به قول شاعر:

مکن عیب خلق ای خردمند فاش به عیب خود از خلق مشغول باش

(سعدی)

چو عیب تن خویش داند کسی

زعیب کسان بر نگوید بسی

(فردوسی)

عیب کسان هیچ گونه مجوی

دیده فرو کن به گریبان خویش

چشم فرو بسته ای از عیب خویش

عیب کسان را شده آیینه پیش

در همه چیزی هنر و عیب هست

عیب مبین تا هنری آری به دست

(نظامی، مخزن الاسرار)

زیانکارتر عیبی عیب خود نا دیدن است؛ عیبی به عیب خود نرسیدن نمی رسد.

Ev alma komşu al

خانه نخر، همسایه بخر.

مقصود آن است که قبل از انتخاب منزل باید به فرهنگ، رفتار و افکار همسایگان توجه داشت. اهمیت همسایه از اهمیت منزل بیشتر است و همسایه خوب یا بد در آسایش و موفقیت افراد نقش غیر قابل انکاری دارد. به قول شاعر:

تا ندانی که کیست همسایه به عمارت تلف مکن مایه

مردمی آزموده باید وراد که بنزد یکشان نهی بنیاد

(اوحدی)

همسایه را بپرس خانه را بخر؛ الجار ثم الدار؛ همسایۀ بد مباد کسرا

روح را صحبت نا جنس عذابیست الیم (چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم)

(حافظ)

Ev yapana allah yardım eder

آنکه را خانه بسازد، خدا کمک می کند

یعنی برای انجام این کارها از خود تردید نشان نده و از وام گرفتن در این راه خودداری مکن.

قرض خانه را خدا می دهد.

 

F

Fakirlik ayıp değildir

فقر عیب نیست.

یعنی فقر مایۀ شرمساری، عیب، بی شخصیتی و کسر شأن نیست. چه بسا آدم فقیر  بسیار فهیم، عاقل، با مسئولیت، خوش برخورد و با شخصیت باشد. به قول شاعر:

فقر سیاه رو محک بخل و همت است محتاج از کریم شناسد لئیم را

(صائب)

فقیری عار نیست؛ الفقر فخری.

Farsça şeker, türkçe hünerdir

فارسی شکر است، ترکی هنر.

مراد آنکه زبان فارسی به لحاظ زیبایی، دلنشین، روانی و شیرینی همانند شکر است و هنر بودن زبان ترکی نیز به لحاظ استحکام ساختار دستوری، ترکیب دقیق و سختی یادگیری آن است.

Fırsat ganimettir

فرصت غنیمت است.

منظور آن است که باید از شرایط مساعدی که پیش می آید، به خوبی بهره جست چرا که این شرایط همیشه به وجود نمی آید.به فرمودۀ امام علی (ع) فرصت همانند باد است که اگر استفاده نشود به زودی از دست می رود. به قول شاعر:

دلا تا می توان امروز فرصت را غنیمت دان

که در عالم نمی داند کسی احوال فردا را

(هلالی، دیوان)

فرصت غنیمت است به دست دعا بشوی

داغ سیه گلیمی خود را به آب صبح

(صائب، کلیات)

ایام گل رسیده و هنگام فرصت است ساقی بیار باده که فرصت غنیمت است

فرصت غنیمت است؛ فرصت غنیمت است نباید ز دست داد ( بودم جوان که گفت مرا پیر اوستاد)

Fıtne yılana benzer, uyandırmaya gelmez

فتنه به مار ماند، نباید آن را بیدار کرد.

مراد آنکه فتنه همانند مار آزاردهنده است و نمی ارزد که آتش آن را روشن کرد.

فتنه در خواب است بیدارش مکن؛ فتنۀ خفته را مکن بیدار.

ظالمی را خفته دیدم نیم روز

گفتم این فتنه است خوابش برده به

آنکه خوابش بهتر از بیداریست آچنان بد زندگانی مرده به

(سعدی)

G

Geçme namert köprüsünden koy aparsın sel seni,Yatma tilki daldasında koy yesin aslan seni

از پل نامرد نگذر، بگذار که سیل ترا ببرد (در پناه روباه نخواب، بگذار که شیر ترا بخورد)

مراد آن است که در حل مشکل خود به افراد پست و حیله کار تکیه نکن و بگذار که گره متکلت باز نشود.

فردا که بر من و تو وزد بادِ مهرگان

آنگه شود پدید که نامزد و مرد کیست

(ناصر خسرو)

از گرسنگی مردن به که به زنان فرومایگان سیر شدن؛ درآب مردن به که از غوک زنهار خواستن.

Get kendi işine bak

برو به کار خود برس.

یعنی در کار غیر مربوط به خود مداخله نکن؛ فضولی نکن؛ به دخالت تو نیازی نیست.

برو کشکت را بساب.

Gölge etme başka ihsan istemem

سایه نینداز، احسان دیگری نمی خواهم.

مراد آدمی است که ادعای خیرخواهی می کند اما در عمل مزاحم است. به قول شاعر:

امیدوار بود آدمی به خیر کسان

مرا امید خیر ز تو نیست شر مرسان

اگر باری ز دوشم بر نداری چرا بارم به سر بارم گذاری

باری چو عسل نمی دهی نیش مزن (زنبور درشت بی مروت را گو...) سعدی

اگر یار شاطر نیستی بار خاطر مباش.

Gönül kimi severse , güzel odur

آنکه را دل پسندد، زیباست.

مراد آن است که زیبایی یک امر مطلق نیست بلکه آنکه را دل پسندد زیباست. هر چند که از نظر دیگران زیبا نباشد. به قول شاعر از زبان مجنون:

کاش آنانکه عیب من جستند

رویت ای دلستان بدیدندی

تا بجای ترنج در نظرت

ناگهان دستها بریدندی

(سعدی)

هر که در دل فرود آید دردیده نکو نماید.

Gözden ırak olan gönülden de ırak olur.Göz görür,gönül ister

آنکه از چشم دور است، از دل هم دور باشد.

این اندرز به کسانی است که مطمئن باشند در اثر دیده نشدن و غیبت طولانی از نظر ها می افتد و فراموش می شوند. با باباطاهر عریان تأثیر پذیری دیده(چشم) و دل را از یکدیگر چنین توصیف می کند:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

هر آنچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل کند یاد

از دل برود هر آنکه از دیده برفت؛ هر که از دیده رود از دل رود؛ هر که از چشم دور از دل دور.

Göz gözü görmüyor.

چشم چشم را نمی بیند.

کنایه از بی آزرمی و دشنام فراوان گفتن.

Gül dikensiz olmaz

گل بی خار نباشد.

مراد آنکه انسان هر چقدر لطیف و خوش رفتار باشد، باز در مواقعی تندیهایی دارد. به قول شاعر:

گنج بی رنج ندیده است کسی

گل بی خار نچیده است کسی

(جامی)

گنج بی مار و گل بی خار نیست

شادی بی غم در این بازار نیست

(مولوی)

زیر این دور گنبد دوار

هست دی با بهار و گل با خار

(سنایی)

گل بی خار اندر گلشن دهر

به چشم تیزبین کی می توان دید

(مسعود سعد)

با هر گلی خاریست؛ گل بی خار میسر نشود؛ گل بی خار نچیده است کسی؛ گل بی خار جهان مردم نیکو سیرند.

Gülün arkasi önü olmaz

گل پشت و رو ندارد.

این تعارف را در حق کسی روا می دارند که پشت بر ما ناچار نشسته است و از این عمل خود پوزش می طلبد.

Gülün ömrü az olur

عمر گل کم باشد.

کنایه از عمر کوتاه آنچه ظریف باشد. به قول شاعر:

به لاله سبزۀ سیراب هر زمان گوید

بیا که نوبت عیش است و وقت بوس و کنار

شتاب کن که ندارد ثبات عمر عزیز

مگر دمی ز جوانی شویم برخوردار

(همام، دیوان)

عهد گل بود ده روز.

 

H

Hacı hacıyı mekke,de bulur

حاجی حاجی را در مکه می یابد.

مراد آن است که محل حضور، رفت و آمد، گردش و کار انسانها به طرز فکر، عقیده، کار و علاقۀ آنان بستگی دارد.

حاجی حاجی را به مکه بیند.

Ha hasan kel,ha kel hassn

چه حسن کل، چه کل حسن.

یعنی در هر دو صورت نتیجه یکیست.

و نیز، چه علی خواجه چه خواجه علی؛ چه سر به کلاه و چه کلاه به سر.

Hain korkak olur

خائن ترسو باشد.

یعنی ترس از فاش شدن خیانت کسی را راحت نمی گذارد و از همه چیز هراسان و گریزان است.

خائن همیشه ترسو است؛ الخائن خائف؛ خیانت کار ترسناک بود؛ هر که خیانت ورزد دستش از حساب بلرزد.

Hak verilmez alınır

حق دادنی نیست گرفتنی است.

مراد آنکه کسی حق دیگری را بدون اینکه او طلب کند نمی دهد و صاحق حق باید خود حقش را طلب کند والا به فراموشی سپرده می شود. به قول شاعر:

به هر که هر چه دهی نام آن مبر صائب

که حق خود طلبیدن کم از گدایی نیست

(صائب، کلیات)

حق گرفتنی است نه دادنی.

Hak yerini bular

حق جایش را پیدا می کند.

منظور آن است که حق از بین نمی رود و صاحب حق به حقش می رسد. به قول شاعر:

تا به درگاه تو آمد از عرب شاه عرب رایت اقبال او بر گنبد اخضر رسید

خدمت تو هست حق و دولت او حقور است شکر یزدان را که اکنون حق سوی حقور رسید

(معزی)

حق به حقدار می رسد.

Halkı kandırabilrsin ,ama halik'ı asla

خلق را می توانی بفریبی، اما خالق را هرگز!

مراد آنکه نباید با لطایف الحیل و تظاهر مردم را فریب داد که خداوند بر نیات افراد آگاه است و افراد فریبنده را سزا می دهد.

اگر خلق را بفریبی خالق را نتوانی فریفت.

Hangi telden çaldığı belli değil

معلوم نیست که از کدام رشته (تار) می زند.

مقصود آنکه غرض، برنامه و خواسته اش روشن نیست. متلون است و غالباً تغییر رأی می دهد، بهانه جوست و همیشه اعتراض می کند.

آدم نمی داند به کدام سازش بر قصد.

Haram malın bereketi olmaz

مال حرام برکت ندارد.

آنکه مال حرامی را به دست می آورد، به دلیل بی مبالاتی در مصرف آن، سبب اتلاف و از بین رفتن آن می شود.

مال حرام برکت ندارد؛ مال حرام بود به راه حرام رفت؛ باد آورده را باد می برد

 

Hatadan dönmemk hatadır

از خطا برنگشتن، خطاست.

مقصود آنکه اگر خطایی مرتکب می شوی، باید از ادامۀ آن دست برداری و اشتباه است که خطا را ادامه دهی، هر چند که پشیمان شده باشی.

از خطا نادم نگردیدن خطای دیگر است. (چون خطایی از تو سر زد در پشیمانی گریز) صائب .

Hatasız kul olmaz

بندۀ بی خطا وجود ندارد.

مقصود آنکه کسی که کار می کند دچار اشتباه می شود به شرطی که عمدی نباشد. به قول شاعر:

ناکرده گناه در جهان کیست بگو

آنکس که گنه نکرد چون زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست بگو (خیام)

انسان جایزالخطاست؛ الانسان محل السهو و النسیان.

Haya imandandır

حیا از ایمان است.

یعنی انسان بی حیا ایمان نیز ندارد. حیا از شروط ایمان است. آنکه حیا ندارد از گفتن و انجام اموری که نباید گفته یا انجام شود با کی ندارد.

شرم از اثر عقل و اصل دین است

دین نیست تو را اگر تو راحیا نیست

(سنایی)

هر که او از گذشته یاد کند

با دل خود بشرم داد کند

شوم دل را شکسته دارد و تن

شرم بستاندت زما و زمن

هر که را شرم کرد از او دوری

بدرد پرده های مستوری

شرم باشد به لاف نگرایی

به حدیث گزاف نگرایی

مرد را شرم سرخ روی کند

خلق را خوب خلق و خوی کند

حیا از ایمان است؛ حیا از حصار ایمان است؛ الحیاءُ من الایمان.

Hay'dan gelen hu'ya gider

آنچه از های آمده به هوی رود.

یعنی مالی که بدون زحمت حاصل شده، به راحتی از دست می رود و یا مالی که از راه حرام به دست آمده در همان راه مصرف می شود.

باد آورده را باد می برد. پول حرام یا خرج شراب شور می شود یا شاهد کور.

Hayırli işi geriye  bırakma

کار خیر را به عقب نیانداز.

یعنی کار خیر را باید بدون تأخیر و در زمان خود انجام داد.

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

(سعدی)

در کار خیر حاجت استخاره نیست؛ خیرالخیر ماکان عاجله؛ خیر تأخیر برنمی تابد خنک آنکس که خیر دریابد. (اوحدی)

Hedye atın dişine bakılmaz

اسب پیشکشی به دندانش نگاه نکنند.

یعنی هنگامی که از کسی هدیه ای می گیری، نباید به ارزش و کم و کیف آن برسی.

دندان اسب پیشکشی را نه بینند؛ دندان اسب پیشکشی را نشمارند.

طیب آنکه به سر خود آمده باشد.

مراد آنکه تجربه از علم بالاتر است. آنکه مریض است مرض خود را بهتر از پزشک تشخیص می دهد.

Hekim kim ,başına gelen

حکیم ( طیب ) آن است که سر خودش آمده باشد؛ ضرب خورده جراح است.

Hem çalyor ,hem oynuyor

هم می نوازد و هم می خواند.

یعنی همه کاره است. هم تصمیم می گیرد و هم اجرا می کند.

هم می خواند و هم می نوازد.

Hem ziyaret hem ticaret

هم زیارت هم تجارت

مقصود آنکه از دو نظر مختلف منظور را تأمین می کند.

دل خواست شدن سویی جان نیز روان با او

تا تو زنظر رفتی هم این شد و هم آن شد (کمال خجند، دیوان)

میانجی چنان کن برای صواب که هم سیخ بر جا بُوَد هم کباب

هم زیارت هم تجارت؛ هم خرما هم ثواب؛ هم فال هم تماشا؛ هم سیاحت و هم تجارت.

Her aşın kaşığı

قاشق هر آشی

کنایه از کسی است که در هر کاری دخالت ورزد؛ آدم فضول؛ آنکه در کار غیرمربوط به خود مداخله کند بدون اینکه از او خواسته شود.

نخود همه آش.

Her başın bir derdi var

هر سری دردی دارد.

مقصود آنکه هیچ کس آسوده خاطر نیست بلکه به نحوی در گیر است.

هر سری را سودایی است.

Her derdin dermanı vardır

هر دردی درمانی دارد.

یعنی هر مشکلی راه حلی دارد و باید چاره آن را جست.

هر دردی را درمانی است؛ هر دردی را درمانی مقرر است.

مشکلی نیست که آسان نشود مرد باید که هراسان نشود

Her gecenin bir gündüzü vardır

هر شبی روزی  دارد.

کنایه از آن است که تیره روزیها و مشکلات همیشگی نیست بلکه روزی از بین می رود و شادکامی به انسان رو می آورد.

در نومیدی بسی امید است

پایان شب سیه سپید است

از پس ظلمت دو صد خورشیدهاست

بعد نومیدی بسی امیدهاست

(مولوی)

از پی هر گریه آخر خندهایست

مرد آخر بین مبارک بنده ایست

(مولوی)

خدا اگر زحکمت ببندد دری

زحکمت گشاید در دیگری

(مکی)

شود روز چون چشمه رخشان شود

جهان چون نگین بد خشان شود

(فردوسی)

پس از تیرگی روشنی گیرد آب

برآید پس از تیره شب آفتاب

(اسدی)

پایان شب سیه سپید است؛ روز آید ارچه درازست شب.

Her inişin bir yokuşu vardır

هر نشیبی فرازی دارد.

مراد آنست که انسان باید امیدوار باشد و بداند که سرازیریهای زندگه دوامی ندارد و روزی بر طرف می شود.

گردو روزی چرخ دوران بر مراد تو نگشت

دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور

(حافظ)

هر پستی یک بلندی دارد؛ هر سرازیری  سر بالایی دارد؛ هر نشیبی را فرازی در پی است.

Her şey aslına rücu eder

هر چیزی به اصلش رجوع می کند.

یعنی هر چیزی به اساس و مبدأ و اصل خود بر می گردد.

باز گردد به اصل هر چیز؛ کُلّ شیء یرجع الی اصله.

Her şeyi bilen hiç bir şey bilmez

آنکه همه چیز داند، هیچ چیز نداند.

مقصود آن است که هیچ شخصی نمی تواند در همه زمینه ها تخصص و آگاهی و تجربه داشته باشد و آنکه ادعا می کند همه چیز را می داند در واقع هیچ چیز را نمی داند.

آدم هزار پیشه کم مایه می شود؛ همه فن حریف؛ همه چیز را همگان دانند؛ همه دان جز خدای نیست.

Her şey yerinde güzel

هر چیزی به جای خویش زیباست.

یعنی هر چیزی به جای و به وقت خویش خوب است.

هر چیز که هست آنچنان می باید

آن چیز که آنچنان نمی باید نیست

(خواجه نصیرالدین طوسی)

هر چیزی به جای خویش نیکوست(جهان چون خط و خال و چشم و ابروست که...) شیخ محمود شبستری

Her yerde hareket, o yerda bereket

هرجا حرکت است آن جا برکت است.

ازتو حرکت از ما برکت، برکت در حرکت است، روزی به قدم است، روزی به قدر همت هرکس مقدر است، رنج سخت کلید راحت است، رنج امروزیین آسودن فردایین بود وآسودن امروزیین رنج فردایین، جوینده یابنده بود،خواستن توانستن است، ادعونی استجب لکم یعنی از من بخواهید تا دعا وخواسته شمارا اجابت کنم، گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست؟ ،کار نشد ندارد، هرکه به امید همسایه نشست گرسنه خوابد، هرکه خوابست روزیش در آب است، هرکه جویا شد بیابد عاقبت، کار عار نیست،خواب خواب می آورد، آدم گرسنه ایمان ندارد، آدم زنده زندگی می خواهد، بیگاری به که بیکاری، کوشش بیهوده به از خفتگی، رنج کشی تا به گنج رسی.

 

Her yolun bir sonu var

هر راهی را پایانی است.

Hızlı giden tez yorulur

آنکه تند رود، زود خسته شود.

یعنی باید کارها را با آرامش، دقت و حوصله انجام داد. عجله کار شیطان است.

صبر در کارها چه نیک و چه بد

از علامات بخردی باشد

(ابن یمین، دیوان)

صبر آرد آرزو را نه شتاب

صبر کن والله اعلم بالصواب

( مولوی، مثنوی)

کس کو میانه گزیند ز کار

پسند آیدش گردش روزگار

ز کار زمانه میانه گزین

چو خواهی که یابی زخلق آفرین

چو خواهش ز اندازه بیرون شود

از آن آرزو دل پر از خون شود

هزینه چنان کن که بایدت کرد

نباید فشاند و نباید فشرد

(فردوسی، شاهنامه)

اندازه نگهدار که اندازه نکوست؛ هر آنکو زود راند زود ماند.

Hiç kimse benim ayranım ekşi demez

کس نگوید که دوغ من ترش است.

مقصود آن است که هیچ کس عیب و ایراد مالش را قبول نمی کند و یا کار خود را ناقص نمی داند.

Hiç yoktan iyidir

هیچی به از عدم است.

یعنی هر چه می توانی به دست آور که باز بهتر از عدم محض است.

کاچی به از هیچی است؛ وجود ناقص به از عدم صرف است.

تالیف:

علی حکیم پور