دفتر رباعیات من
سراینده : علی حکیم پور
سرآغاز
نوشتن شعر کار نسبتا دشواری است. از عهده هر کسی بر نمی آید. اما استفاده از این هنر به تنهایی فضیلتی ندارد بلکه آنچه آن را با ارزش تر می کند ، اهدافی است که در قالب جملات معناداری بیان شود. رباعیات یکی از انواع شعر است که در ادبیات ایرانی بیشتر از هر جا به آن توجه شده است. شاعران بزرگی چون مولانا ، حافظ ، سعدی و... بخشی از اشعار خود را به صورت رباعی سروده اند. در این میان ، عمر خیام تنها اندیشمند ایرانی است که از میان انواع صنایع ادبی صرفا به رباعی توجه داشته است و تعداد محدودی ابیات را در آن چارچوب به رشته تحریر درآورده است که خوب درخشیده است . راقم این سطور نیز به این راه ادبی قدم گذاشته ، ابیاتی را به صورت رباعی که عمدتا در سبک رباعیات خیام اما با اهداف و اغراض متفاوتی است ، سروده است. امید وارم مورد توجه دوستداران علم و ادب قرار بگیرد. ناگفته نماند این اثر ممکن است در ویرایش نهایی با تغییرات جزئی مواجه شود.
نکته : استفاده از این دفتر با ذکر منبع و صاحب آن مجاز است.
علی حکیم پور
رباعی ۱
ای کاش مجال گفتگو کردن بودی
فرصت ز برای صلح کردن بودی
تا این همه اختلاف بر سر مُلک
با هم شنوی گره گشودن بودی
رباعی ۲
هرگز نتوان کرد جابجا ماضی را
تدبیر توان کرد ولی آتی را
ماندن به گذشته چیست ما را سود
جز آنکه چراغ ره باشد ساعی را
رباعی ۳
هشدار که فرصت از کف بیرون نرود
وز درماندگی و عجز جگر خون نشود
فرصت ز برای کسب بهروزی است
زان بهره بگیر تا گره افزون نشود
رباعی ۴
یک روز ز قید مهر آزاد نئی
با کینه و بددلی همزاد نئی
این عمر گرانبها کزان بهره وری
با غصه مده ز دست تا شاد بزی
رباعی ۵
گر نیک نئی طعنه مزن خوبان را
برباد مده تو خوبی نیکان را
از خلقت ما هدف بجز نیکی چیست
با خدمت خلق کن پرستش یزدان را
رباعی ۶
برخیز دلا به صبحدم نمازت را گو
با خالق مهربان دمی رازت را گو
ای کاش حضور حق نمایان می شد
در درگه با صفای او نیازت را گو
رباعی ۷
آب است که خاک را طراوت می بخشد
بر سبزه و گل بسی لطافت می بخشد
با خشکی ارض ، حیات ما چون باشد!
زآن روست که رب فضل قناعت می بخشد
رباعی ۸
امروز که تو را جلال و جاهی است
دریاب که این مجال کوتاهی است
از خیر به خلق لذتی افزون بر
زان پیش بگویند که غایت راهی است
رباعی ۹
ای چرخ فلک ، فلسفه چرخیدن چیست ؟
وین لیل و نهار و آن همه گردیدن چیست
زین آمدن و بودن و گردیدن باید
فهمید که وقت غفلت کردن نیست
رباعی ۱۰
از بودن این همه حقایق اندر دست
ایمان به خدا و آخرت بر دل بست
هان تا سر رشته یقین گم نکنی
از عشق به حق امیدمان افزون گشت
رباعی ۱۱
از مرگ و حیات ما سودی کو
از بودن نزد یکدگر جودی کو
ما بهر ستیز و جنگ نامده ایم
از کشتن یکدگر مقصودی کو
رباعی ۱۲
ای رند دغل وعظ مکن مستان را
فریاد مکن که مشفقی آنان را
تو غره بدان مشو که پارسا تری
با کرده خود شرف دهی آنان را
رباعی ۱۳
از بَعد شکست آدمی حاذق گردد
با تجربه بر امور فائق می گردد
آن کس که قدم گذارد اندر ره حق
در نیل به آن لاجرم لایق گردد
رباعی ۱۴
ای خالق دهر جاذبه از رحمت توست
سامان جهان ز لطف پر حکمت توست
از علم شما اندکی آگه هستند
ای کاش بدانند آنچه در ساحت توست
رباعی ۱۵
چون سیر فلک را بدقت بینی
میزان و نظام را در آن بینی
گر تو هم از اندازه گذر می نکنی
اندر همه کار نظم و سامان بینی
رباعی ۱۶
از آنچه در آن تندرستی باشد خور
پس هرچه حلال و طیب باشد خور
از باده مخور که بیماری می زاید
وز آنچه که می خوری به اندازه بخور
رباعی ۱۷
نوشیدن آب ز خوردن باده به است
آشامیدن آن نیز به اندازه به است
با این همه ، شرب می ز هر گونه آن
از طاعت زاهد ریاکار به است
رباعی ۱۸
بر محفل احباب ، نادرستان را ره نیست
بر جنت جاوید ظالمان را ره نیست
خوش باش اگر درستی پیشه کنی
بر منزل دوست چاپلوسان را ره نیست
رباعی ۱۹
دریاب که از دار گذر خواهی شد
خود ناظر لحظه آخر خواهی شد
بشتاب و ببر توشه ای درخور
از توشه خود بهره ور خواهی شد
رباعی ۲۰
شادی و غمی در سرشت بشر است
ساماندهی اش در اختیار بشر است
با بودن شادی ، غصه ها کم گردند
تقلیل ملال به عدل و خیر بشر است
رباعی ۲۱
امروز که تو را فرصت کاری است
مگذار به فردا که در آن زاری است
برخیز و به کار خیر و نیکی پرداز
وز شر و جفا گذر ، در آن خواری است
رباعی ۲۲
افسوس که این مجال اندک عمر می گذرد
با حسرت و شور و ناکامی می گذرد
گر مشکل خلق را حل بکنی
آنگاه توان گفت که با خیر و نیکی می گذرد
رباعی ۲۳
وقتی که اجل رسد ، عازم رفتن باشی
از دیدن مهتاب دگر دلتنگ باشی
هان کوش که حق گویی و حق شنوی
زان پیش که ناتوان ز حق گفتن باشی
رباعی ۲۴
بر من قلم قضا با من رانند
پاداش جزای کارها با من رانند
هان! هرکه جوابگوی کرده خود باشد
از کرده عذاب و اجر را می رانند
رباعی ۲۵
قرآن که کلام و امر حق است ، به یقین
روشنگر و رهنمای خلق است ، به یقین
این متن اصیل ، گوهر وحیانی است
در آن سُبل و صراط حق است ، به یقین
رباعی ۲۶
این عمر هدر یا به هدف می گذرد
مگذار که آن با عبث بگذرد
دریاب ! که عمر از واژه عمران است
ویران مکنی که بی ثمر بگذرد
رباعی ۲۷
بر من درِ خیر را گشودی ربی
برآنچه رواست ، ره نمودی ربی
در فعل حرام و باطل ، خیری نیست
از آنچه جفاست ، نهی کردی ربی
رباعی ۲۸
در واژه حق هزار معنی هست
کان منبع هر کار حقیقی است
افلاک بر مدار حق می گردند
چون مظهر نظم و عدل و راستی است
رباعی ۲۹
گویند که تقلید چو سدی بر آزادی است
وان مانع عمق در آگاهی است
لیکن سبب فراخ و آسانی است آن
سنجیده نبوَد ، خفتگی و گمراهی است
رباعی ۳۰
عشق از دیدگه حافظ آسان بوَد اما
زان پس پدید آید ، مطلق بسی مشکل
عشق ار نبود پخته ، دوستی بوَد آشفته
گر عشق عقلانی است ، بی شک نبود مشکل
رباعی ۳۱
این گردش دهر ، حزن و شادی دارد
شادی چو نوری است که گرمی افزاید
اما غم و حزن مدام گرمی کاهد
وآن در دل ما تخم نومیدی کارد
رباعی ۳۲
آنها که کهن بُدند ، امروز نوند
آنها که دور بُدند ، اکنون نزدیکند
ای خوش که ازین تحولات سودی بردن
اکنون که ارتباطات همچون نورند
رباعی ۳۳
افسوس که عمر به خودپرستی می گذرد
اندر ره نفس و بت پرستی می گذرد
مگذار که عبث جای حق را گیرد
زیرا که به آن ، حق پرستی می گذرد
رباعی ۳۴
پیش از من و تو گردش دوران بودهست
این کوزه گر دهر همچنان بوده ست
اندر پی حق و عدل کوشا باش
یاریگر مان شود که قبلا بوده ست
رباعی ۳۵
آنان که بجز زور نگویند باز
برگُرده خلق سوار گردند باز
جز جمع خودی دیگری را نپذیرند
بر غیر خودی ستم روا دارند باز
رباعی ۳۶
آنانکه منورند دغدغه ها در سر دارند
اندیشه اصلاح جهان در سر دارند
آنها دلشان مخزن الاسرار است
مگذار که به حسرت پنهان دارند
رباعی ۳۷
روزی ز جهان رخت بربندیم و جدا
از صفحه روزگار محو گردیم و فنا
آنان که دل سلیم و پاکی دارند
اندر دو جهان خیر یابند و صفا
رباعی ۳۸
هر دم که از این عمر گرامی گذرد
مگذار که به تلخ کامی گذرد
این عمر گذر برای رنج بردن نیست
بندی بگشا کان به شادی گذرد
رباعی ۳۹
یاران موافق به زندگی معنا می بخشند
از رنج و فسردگی رهایی می بخشند
ای خوش که چنین عزیزانی داری
مگذار که روزی به جدایی برسند
رباعی ۴۰
افیون کزان بجز رخوت ناید
وآن بر منقصت عمر و صحت افزاید
برخیز و به فکر تندرستی باش
زان پیش که کاری ز دستت ناید
رباعی ۴۱
این عقل کزان بهره وافی داری
هم فیض و اشارت کافی داری
اشراق و کلام و فلسفه محتاجند برآن
از محضرشان حکمت اشراقی داری
رباعی ۴۲
یک مصلح حق ، به کژراهه نرود
در سیر زمان ، به بیراهه نرود
برخیز و بکوش در اصلاح گری
تا تربیت نسل به بدراهه نرود
رباعی ۴۳
ای دوست بیا و گره گشا از محرومان
در کاهش رنجشان ، اندکی را گذران
از عسرت پا برهنگان ، اگر بی خبری
بر خود مگذار نام و عنوان انسان
رباعی ۴۴
من باده نه از برای تنگدستی نخورم
بل آنچه ز بهر تن پرستی است نخورم
مستی خطرات فکری و جسمی دارد
پس هرچه خلاف تندرستی است نخورم
رباعی ۴۵
هشدار که خلق را غمگین کردن
آنگه ز برای رفع آن چاره اندیشی کردن
غم ظرفیت و توان ما را می بلعد
به ، زحمت و بار خلق را سبک تر کردن
رباعی ۴۶
از آمدن فصول سال اندر پی
وز تلخی و شیرینی و شوری در پی
دریاب که خوبی و بدی نسبی هستند
جز عدل که مطلق است و نیک اندر پی
رباعی ۴۷
از تن چو رود روح پاک من و تو
زآن هجر پسین رام گردیم من و تو
امّید چو سیمرغ بپرّیم تا برِ دوست
اندر دل او جای گیریم من و تو
رباعی ۴۸
در گوش دلم رسید از حق پندی
ای بنده من ، بهوش باشی چندی
کاین عمر گذر ، اندک و کوته باشد
بشتاب و بده بین کسان پیوندی
رباعی ۴۹
گر در ید من بود سیاست چندی
کاری می کردم که باشد خرسندی
از نو طرحی چنان انداختمی
تا خلق رها شود ز هر بندی
رباعی ۵۰
چندی ز عمرمان به جوانی گذرد
یک چند دگر به حکمرانی گذرد
تا آنکه سراغمان را پیری گیرد
مگذار که آن به ارزانی گذرد
رباعی ۵۱
این خلقت حق ، لطف بزرگی بر ماست
زان جود عظیم ، ذمه ای بر گردن ماست
انصاف کزان شاکر الطافش باشیم
کفران نِعَم ناسپاسی از ماست
رباعی ۵۲
از تفرقه خودی و ناخودی بیزار شدم
از کینه و رشک بیخودی بیمار شدم
ما را چه شده که از سرشت دور شدیم
از کشمکش و در بدری زار شدم
رباعی ۵۳
این باده و مستی و دمی عیش خراب
کز بهر خوشی است و عشرتی نقش برآب
هان تا سر رشته ادب گم نکنی
وز جاده حق ، رو ننهی سوی سراب
رباعی ۵۴
چون عمر رسد ، اجل سراغ ما را گیرد
با یک نفسی جان مارا گیرد
تنها به درگاه خدا حاضر می گردیم
کز این همه کرده ها شرم ما را گیرد
رباعی ۵۵
اکنون که توان و فرصتِ کاری است
امکان کمک به افتاده زاری است
برخیز و گره ز ناتوانان بگشا
زان پیش بگویند کاین آخرین باری است
رباعی ۵۶
نوروز که آغاز طبیعتِ بهاری است
کان عید و شکوه و بارشِ سرشاری است
برخیز و سرور کن که در عید اصیل
شادی ز نشاط و فصلِ پرباری است
رباعی ۵۷
ای آمده از عالم اسرار شگفت
از ماده و روح و اوصاف نهفت
بشنو و مپیچ سر از داد و دهش
وز مهر و صفای خود به دلها بفرست
رباعی ۵۸
یک عارف دین حق ، چنین گفتا
کاین دهر بوَد محضر رب یکتا
هشدار که در محضر او بد نکنید
تا آنکه شوید پاک و بی همتا
رباعی ۵۹
ای دوست بیندیش و بگو یک سخنی
از بهر چه کردند علَم ، پیرهنی
چون شیفته محض قدرت بودند
آن فتنه برانگیخت و صف اهرمنی
رباعی ۶۰
تا چند بگویم به تو ای نیک سرشت
دوری کن از اشتغال بر پیشه زشت
هان حاصل کار بد ، بدی باشد
با نیکی ولی توان رفت به بهشت
رباعی ۶۱
قومی باشند پر از جهل و غرور
واللهُ لایحبُ کلَ مختالِ فخور
این فخر و غرور از خیال باشند مطلق
حاشا مکنی از درِ اغفال عبور
رباعی ۶۲
این خشت چو تو آبروداری بوده ست
امروز ولی بر دل دیواری است
برخیز و حساب خود تسویه کن
زیرا که کنون وقت گهرباری است
رباعی ۶۳
خلقت ز ازل ، آمده بیرون ز عدم
در جاده ممکن الوجودی نهاده قدم
دانی همه چیز بازگردد به زوال
اما نه به صورتی که گردد چو عدم
رباعی ۶۴
این چرخ به میل ما نچرخید و نگشت
بر گردش آن نمی باید دل بست
بر جبر فلک ، چیره می باید شد
با دانش و فن ، نه با اندیشه پست
رباعی ۶۵
گویند که بهشت با حور خوش است
اما همه وقت با سور خوش است
فردوس به خوردن و آشامیدن نیست
با همدلی و ساحت پر نور خوش است
رباعی ۶۶
گویند که غمگینی و شادی خود بنیاد است
بدبختی و سعد ما هم خود بنیاد است
این فطرت انسان ولی مختار است
پس ، آزادی و اختیار مان هم خودبنیاد است
رباعی ۶۷
چون عمر به سر رسد چه بر تخت وچه خاک
ای خوش به گذشتنی راحت و پاک
مردی دیدم که روی تخت جان می داد
گفتم که فسوس اینگونه مردن ، غمناک
رباعی ۶۸
تبریک به کسانی که خدا ترسند
در محضر حق عزیز و بی ترسند
دردا به حال آنانکه بدکارند
اندر دو جهان ز شرّ شان می پرسند
رباعی ۶۹
خدمت به خلق کن که رکن نیکی این است
از کبر و غرور بگذر که پند خاکی این است
دوری کن از ستم و بی عدالتی همه وقت
بر بنده مگیر سخت که گوهر پاکی این است
رباعی ۷۰
روزی به صباح خردمندی پرسید
فرزند خودت کدام را دل می سوزانید
گفتم به آنکه رئوف و مودب باشد
گفتا به از آن ، به آنکه ضعفی برسید
رباعی۷۱
پیری دانا دیدم اندر مزاری
رو کرده به مرده گنهکاری
با او همی گفت دردا و فسوس!
ای کاش دمی می اندیشیدی باری
رباعی ۷۲
تا معرفت حق نجویی ، نشود
واندر پی عارفان آگه نروی ، نشود
عرفان ز برای رشد فهم بشر است
از میوه آن بهره نگیری ، نشود
رباعی ۷۳
چون دهر به کام بنده ای ناخوش گشت
بر عالم و آدم او همه بدبین گشت
روزی همه بر وفاق او بودند
ایام دگر به کام دیگری خوش گشت
رباعی ۷۴
ای دل تو چرا مضطرب و غمناکی
روزی گذرد این همه اندوهناکی
در گردش چرخ نقش ما افزون است
عاجز منشین به صِرف غمناکی
رباعی ۷۵
در دایره ای که نوبت بودن ماست
فرصت ز برای شاد گردیدن ماست
آنان که وجود را نیستی دانند
زان بی خبرند که در پسِ رفتن ماست
رباعی ۷۶
فصل گل و جاری شدن سیل اندر دشت
یعنی ز بهار و بارش آن در دشت
این فصل نیکوست ، بهره ای از آن گیر
وز عطر گُلان و رویش سبز اندر دشت
رباعی ۷۷
این خفته که آن عاشق زاری بودهست
از محضر عقل نیز سودی برده ست
با عشق توان حیات نیکویی داشت
وقتی ز خرد بهره ای باشد در دست
رباعی ۷۸
این خشت که بر سر ایوانی است
آن حاصل عمر یک انسانی است
از این همه کار و مشغله غایت چیست ؟
جزعشق و فلاح ، مابقی نفسانی است
رباعی ۷۹
این کهنه رباط را که دنیا نام است
آن را چه حدیث پر ماجرایی است
از این همه سرگذشت ، اندکی عبرت گیرند
با اینکه گذشت روزگار چون ابری جاری است
رباعی ۸۰
این فرصت اندکی که داری گذرد
وین تلخی و شیرینی زندگانی گذرد
برخیز و گره گشای از افتاده ای
نه چون مگسی آید و ناگه گذرد
رباعی ۸۱
از باد بهاری است که نوروز خوش است
با شادی منطقه است که نوروز خوش است
این عید برای دوستی و شادی است
با همدلی است که نوروز خوش است
رباعی ۸۲
از عمر من و تو سالیانی گذرد
اکنون مگذار به تلخکامی گذرد
از بودن ما هدف بجز نیکی نیست
هرگز مپسند به بد نامی گذرد
رباعی ۸۳
تا گردش روزگار به کامرانی است
از خوانش بلبلان بهره ای باید در دست
این کوکبه عمر همچو ابری گذرد
زان مهلت مانده نیز طرفی باید بربست
رباعی ۸۴
هر راز که اندر دل دانا باشد
مگذار که آن مدام مانا باشد
این حکمت و فکر او هویدا باید
تا از گوهر علمش بهره ها باشد
رباعی ۸۵
خاکی که به زیر پای هر انسانی است
همچون زر و گوهر گرانی است
این گوهر پربها تواضع دارد بس
تو نیز چنان باش که اندرزی عرفانی است
رباعی ۸۶
در گردش چرخ تاخیری نبوَد
از چرخش آن انتظاری نبوَد
این گردش شایگان لطفی است مدام
تو نیز چنان باش تا نزاری نبوَد
رباعی ۸۷
ایام زمانه گاه و بیگه می گردد بی فرهنگ
فرهنگ نباشد ، عرصه بر ما گردد تنگ
این کبر و غرور چون خیالی بیش نیست
با آن همه عُجب ، نتوان زیست با فرهنگ
رباعی ۸۸
عمریست که حیات تلخ است و نه راست
از تیرگی و سختی ها باید کاست
هر قوم بنای زندگی را خود سازد
باید چنین کرد که تمدن گردد راست
رباعی ۸۹
گیرند یکی و دیگری بنشانند
از چرخه صنع است که چنین آرایند
زین آمدن و بودن و رفتن ها
وز نو شدنی هاست که دگرگون گردانند
رباعی ۹۰
از گوهر دین ، آدمی حر می گردد
از تجربه ها بسی هنرور می گردد
بر جهد و کمال خود مدام افزون کن
از کار درست ، زندگی دُر می گردد
رباعی۹۱
گویند که رود بر جهنم مست
بر نقد این سخن باید زد دست
چون مستی اگرچه حکمی است حرام
با عدل ولی توان درِ دوزخ را بست
رباعی ۹۲
این کهنه کرات در مداری چرخانند
مانند چراغ بر زمین نور افشانند
آنها به نیروی جاذبه می چرخند
پس جاذبه ها به همدلی افزایند
رباعی ۹۳
تا چند اسیر رنگ ها خواهی شد
با بی رنگی از آنها رها خواهی شد
این رنگ طبیعی کزان نیست سخن
از صبغه حق است که با صفا خواهی شد
رباعی ۹۴
اندر دل خاک خفتگان میبینم
در روی زمین مردگان می بینم
آنان که به عمر خود مصلح بودند
اکنون همه را زندگان می بینم
رباعی ۹۵
این عمر گرانبها شتابان میگذرد
گویی برِ ما سیل عجباران می گذرد
این خلقت ما مجال نیکویی است
زان بهره بگیر ، ماه تابان می گذرد
رباعی۹۶
هر دانه که بر لب جویی رستهست
بر بودن در جوار آن دل بسته ست
این دانه که از وجود آن خوش می باشد
از آب زلال آن طرفی بر بسته است
رباعی ۹۷
مهتاب که سویدای ظلمت بشکافت
با آن همه نور ، خفته ای بیدار نساخت
این نور برای چیرگی بر تاریکی است
با علم توان به جهل ها چیره بیافت
رباعی ۹۸
روزی که گذشت هیچ از آن یاد مکن
بر آنچه گذشته است بنیاد مکن
تغییر گذشته هرگز ممکن نیست
با پسروی آینده خود بر باد مکن
رباعی ۹۹
با فضل خدا گوهری یافتم من
شالوده زندگی روی آن ساختم من
چون یاس امید را کم بکند
با نور امید روشنی یافتم من
رباعی۱۰۰
ای آنکه موافقی با زمانه سازآمدگان
برخیز و برو از پی حق جویان
این گفته که با زمانه باید ساخت
حق است چو عقلانی باشد آن
رباعی ۱۰۱
پاکیزگی محیط و تن عقلانی است
دوری ز پلیدی هر زمان الزامی است
در حکم نماز پاک بودن شرط است
طاهر بودن نفس نیز رحمانی است
رباعی ۱۰۲
این دولت عالم به جفا نمیارزد
از نفس تبعیت به ملال نمیارزد
بر عدل و گذشت و مهربانی پرداز
کاین جاه و جلال به جدال نمی ارزد
رباعی ۱۰۳
خدمت به جهان ، ز روی دیگر خواهی است
وز همدلی و گذشت و غم کاهی است
تامین نیاز بندگان امداد است
پس بندگی خدا نیز در دیگر خواهی است
رباعی ۱۰۴
گویند که دوزخ ابدی خواهد بود
بدکار ز مرحمت بری خواهد بود
این گفته بسا سد بخشش است!
آیا که خدا دست بسته خواهد بود؟
رباعی ۱۰۵
چون در گذرم , وداع گویید مرا
با رفتن من ، فاتحه خوانید مرا
هان کار جهان نیست بیهوده
بر آنچه عبث است ره نمایید مرا
رباعی ۱۰۶
برخی به عمر خود نکرده اند جز هیچ
از بخشندگی و کرَم نکرده اند جز هیچ
گر مرد دلی ، دست ضعیفان را گیر
کاین خست و بخل نمی ارزد جز هیچ
رباعی ۱۰۷
من عاشق صادقم ، بیش از مجنون
بر عشق و صفا باخته ام ، همچون مفتون
با من منشین که رسوا می گردی
زیرا که به عشق آلوده ام ، بیش از مجنون
رباعی ۱۰۸
ای مرد خردمند سحرگه برخیز
بر دامن رب خود دمی آویز
از کرده ناصواب خود نادم باش
تا آنکه شوی ز لطف یزدان لبریز
رباعی ۱۰۹
کس راز جهان خلقت را نگشود
اعجاز نهفته را به کشف بتوان گشود
بر سیر کرات حکمتی پنهان است
این حلقه مفقوده را بباید بگشود
رباعی ۱۱۰
این کوزه آز را شکسته ، قانع زی
افزون طلبی نکرده ، راحت زی
پر کردن انبان خود از آه دگران
بر لرزش دلها نیرزد ، آگه زی
رباعی ۱۱۱
جمعی متفکرند درباره دین
امرار معاش می کنند از ره دین
لیک آیه "ما اَساَلکُم علیه مِن اجری"
از حجت انبیاست در آوازه دین
رباعی ۱۱۲
پاکان جهان نتوان فریفت به زر
واندر دل پارسایان ره یافت به زر
این کار جهان نیست تنها زر
افسوس بر آنکه دل باخت بر زر
رباعی ۱۱۳
هرگز دل من ز معرفت سیر نشد
اندر ره آن ، لحظه ای تاخیر نشد
ای کاش که هرکس پی دانش باشد
پس یاد بگیر تا زمان دیر نشد
رباعی ۱۱۴
با دانش اگر عمل مطابق گردد
راز دو جهان ، تو را گشوده گردد
برخیز و چراغ علم را روشن کن
تا نور امید تو منور گردد
رباعی ۱۱۵
از مشرق عشق ، طلوع دلها شد
وز جمع مُدُن ، وطن هویدا شد
برخیز و بگذار عزلت و ترک وطن
از همدلی خلق وطن یکتا شد
رباعی ۱۱۶
گر شور کنی تو با خردمندان کن
ور عهد کنی تو با خردمندان کن
هرگز مگذران عمر خود با بی عقلان
هر کار کنی تو با خردمندان کن
رباعی ۱۱۷
افسوس که دوره جوانی طی شد
این عمر گذر نمی دانم کی شد !
ای کاش ماهتاب از نو می تابید
تا دیده ما ز نور حق منور می شد
رباعی ۱۱۸
ای دیده اگر کور نئی مردن بین
زین واقعه درس گیر و رفتن بین
بازار چو می روی دستارت کو ؟
با دست تهی مرو ، درخشیدن بین
رباعی ۱۱۹
از جمله رهروان این کوچ پسین
برخی باز آمده اند به وضع پیشین
وز عاقبت مسافران دنیا می گویند
کای بی خبران شک نباید بر یوم الدین
رباعی ۱۲۰
آنان که به درس و معرفت می پردازند
بر علم و کمال خود همی افزایند
بر پایه : «لاتنفدون الا بسلطان »
با دانش و فن رموز کیهان بگشایند
رباعی ۱۲۱
غمگینی و حزن هیچ انسانی مطلب
بل رنج و عذاب هیچ حیی مطلب
انسان بودن ما در بی آزاری است
گر طالب خیری هیچ شری مطلب
رباعی ۱۲۲
آزادی و عشق نمی آیند راست
با عشق نمی توان آزادی یافت
در نزد خرد عشق خالص ممکن نیست
از عشق بدون اختیار باید کاست
رباعی ۱۲۳
ما را به جز از آخرت ، نیازی دگرست
جز مرگ و حیات ، رمز و رازی دگر است
ما طالب صدقیم و گذشت و ایثار
پس مرگ و حیات ما چیزی دگر است
رباعی ۱۲۴
دانی که خرد ز فکر جاهل دور است
در فهم درست همیشه چون کور است
جاهل چو صواب خواهد،باطل بیند
عاقل طلب خیر کند و از زیان دور است
رباعی ۱۲۵
عارف به اسرار طریقت ز دل آگاه است
بر بطن شریعت ز دل آگاه است
بر نفس خودت چو عارفان دانا باش
بر راز حقیقت ز دل آگاه است
رباعی ۱۲۶
در دایره عشق ، شوق دیداری هست
در مسلک عاشقان همیشه ایثاری هست
در ساحت عشق وجود غفلت مذموم است
در گوهر آن همت بسیاری هست
رباعی ۱۲۷
ای مرد خدا ، حرص مبادا بر هیچ
چون سالک حق ، کِبر مبادا در هیچ
گر در پی رستگاری و فیضی
پس چون عرفا ، گره مزن بر هیچ
رباعی ۱۲۸
آنانک ز جهل و بی خبری به غرور افتادند
از حس برتری و ظفر به سرور افتادند
اسباب ترقی ملل را چو ندیدند
زین رو ، ز خود برتر بینی به فکر شُرور افتادند
رباعی ۱۲۹
گویند که روز جزا گفتگو خواهد بود
هرکس پی رستگاری خود خواهد بود
در یوم جزا نیز ناطقان انسانند
زین روست که تعامل و گفتگو خواهد بود
رباعی ۱۳۰
زوجین شفیق بدانند قدر یکدیگررا
در سختی و آسانی مهر یکدیگر را
وآنها که به قهر زندگی بگذرانند
پس تیشه زنند عمر یکدیگر را
رباعی ۱۳۱
از رحمت حق جز نکویی ناید
از عدل و صفا جز نکویی ناید
در بحر صفات واژگان نسبی هستند
جز عدل کزان غیر مطلق ناید
رباعی ۱۳۲
از منظر عقل ، امید اثربخش باشد
با همت و جدیّت ، هرکاری اثربخش باشد
گر کس نکند کوشش ، تدبیر ندارد او
اما به تلاش و فکر امید اثربخش باشد
رباعی ۱۳۳
عاشق به خدا ، واله و سرگردان نبود
چون عشق به حق بدون اتقان نبود
برخیز و پی عشق مُتقن را گیر
بی عدل و خرد ، عشق و ایمان نبود
رباعی ۱۳۴
در مذهب حق کفر و ایمان ناسازند
از بودن شان کنار هم فرّارند
ایمان به صفا و جذبه و عشق است
کفار عنود ز کیش حق بیزارند
رباعی ۱۳۵
در عشق ، ریا و رشک آسان نبوَد
با پیروی از خرد حرمان نبود
از عشق بدون عقل ، خسران زاید
پس دولت عشق بدون سامان نبود
رباعی ۱۳۶
آنکس که مدبر است ، پریشان نبوَد
از غفلت و اشتباه خود خرامان نبوَد
دنیا به تلاش همدلان آباد است
از همدلی و خیر، آدمی پشیمان نبوَد
رباعی ۱۳۷
گویند که هرچیز به جای خویش نیکوست
این راستی و عدل لیک پیوسته نکوست
ما را شده عشق یا نفرت ، مطلق !
پس دوری ز افراط ، همواره نکوست
رباعی ۱۳۸
بی طاعت رب جزای خیری هم مطلب
گر کار نکرده ای ، دستمزدی هم مطلب
دانی که جهان جای کاشت و برداشت است
همت نکنی ، پس مرادی هم مطلب
رباعی ۱۳۹
هرگز نبود رنج مردم مقصودم
از شادی آن در حیات مسرورم
ما خلق خداییم و برادر در خلقت
از تفرقه و نفاق و نفرت دورم
رباعی ۱۴۰
چون نیک بنگری ، رای ملت حق الناس است
آزادی و انتخاب و همزیستی حق الناس است
همزیستی اگر حق نیست، پس آن چیست؟
هر آنچه ز همگرایی است حق الناس است
رباعی ۱۴۱
این بودنِ اختیار ز انسان سالاری است
رفع گره خلق ز مردم سالاری است
دین از ستم و جفا گریزان است
پیوند میان عدل و قانون ز حق سالاری است
رباعی ۱۴۲
دریاب که تمدن ز بسط نیکی هاست
در ساحت آن وفاق و دوستی هاست
در همبستگی ملل همگرایی باشد
پس برخورد ملل ز ناصوابی هاست
رباعی ۱۴۳
این سلطه گری بدان که جور و ظلم است
چون در طلب اطاعتِ بی چون است
در سلطه گری اراده ملت هیچ است
پس گردش کار آن هماره ظلم است
رباعی ۱۴۴
دریاب که سه شین خیر افضل باشد
کان شرم و شادی و شکر اکمل باشد
آنکس که از آن سه فضل محروم است
محکوم چهی است که ویل اسفل باشد
رباعی ۱۴۵
ای خوش که نوع بشر جملگی برادرند
او را ز یک گوهر واحد آفریده اند
یکسانی حقوق عمومی مسلم است
پس مرد وزن همگی برابرند
رباعی ۱۴۶
در محضر حق پاک بودن نیکوست
بل پاکی دشت و کوه و دریا هم نیکوست
با آلودگی محیط ، سخت تر گردد زیست
تطهیر هوا و جان و تن هم نیکوست
رباعی ۱۴۷
این حسن خُلق و مدارا ز تربیت است
بد تربیت هماره تهی ز معرفت است
هر جا که سطح تربیتی نازل گردد
پس زیست خلق در آنجا با صعوبت است
رباعی ۱۴۸
آزادی آدمی به بی قانونی نیست
و آن در ستم و فساد و افسون نیست
در بستر آن گستره فرصت هاست
در غیبت آن ، توسعه ای ممکن نیست
رباعی ۱۴۹
آسایش خلق را بدان در همزیستی است
آرامش شان به صلح و دوستی است
با آشتی توان شاد و نیکو زیست
در هر دو کرامت و همزیستی است
رباعی ۱۵۰
قانون ز برای عدل و حق و راستی است
گرنه به یقین خطا و ظلم و کاستی است
مردم ز برای حق به قانون محتاجند
قانون تهی ز حق ناراستی است
رباعی ۱۵۱
هان عزت والدین خود نکو میدار
با بال تواضع و ادب نکو میدار
بر لطف و وفا و همت آندو بنگر
آنگه به کَرم پاس شان نکو میدار
رباعی ۱۵۲
هشدار که سرقت ز هر نوعش زشت است
از جمله ز مال و قدرت و حق است
آغاز خلاف از چیزی جزئی باشد
اما چو درشت شد سزایش سخت است
رباعی ۱۵۳
از بهر رفاه خلق باید کوشید
با دادگری و عقل باید کوشید
خدمت ز ره حکمت و دل سوزی باشد
با شادی و مهر و عدل باید کوشید
رباعی ۱۵۴
از عزم سفر به مکه مقصودت چیست
از رمی جمره و عرفات و مشعر غایت چیست
اندر پی دور گِل هستی یا دل
از هروله و صفا و مروه حکمت چیست
رباعی ۱۵۵
از تغذیه بجا بدن سالم باشد
در نزد خرد حفظ آن لازم باشد
این روزه فقط به شرب و خوردن نیست
بل تزکیه نیز در آن شامل باشد
رباعی ۱۵۶
بر ظلم عدو بتاز ، نه فقط به جنگ
بل با سخن و تدبر و فرهنگ
درگیری و جنگ راه آخر باشد
در هر زدنی ، دست مبر به تفنگ
رباعی ۱۵۷
آنانکه ز یار گویند و ندانند اوکیست
غیر از الَه و مادر و میهن ، دیگر کیست
در منظر من ، آنکه بر او تکیه کنی
وآن کس که توان به لطف و نیکی با او زیست
رباعی ۱۵۸
آنانکه پر از کِبرند ، تنهایند آنها
از الفت و مهربانی محرومند آنها
پس در ره دوستی ایثاری باید
آنانکه ز تواضع دورند چو بیمارند آنها
رباعی ۱۵۹
یاد آر ! وطن برایت آغوش گشود
از بهر کمال تو بالَش بگشود
آن بود بپرورد و دستت را بگرفت
پس در ره آن باید ایثار نمود
رباعی ۱۶۰
ای دل تو چرا این همه محجوب تری
از نیل به حق همیشه محروم تری
حقت را بخورند و رویت خندند
هرچند به نزد همگان محبوب تری
رباعی ۱۶۱
بر آنچه گذشته ، هرگز اندیشه مکن
بر کرده و ناکرده ات ، اندیشه مکن
بر نامده ها هزار بار دقت کن
بر آنچه ز دست رفته اندیشه مکن
رباعی ۱۶۲
من زاده اردبیلم و هستم شاکر
از مهر و سخا و مردمی طاهر
خوش باد سپیدی و صفای سبلان
بر فندقلو و آبهای گرم و فاخر
رباعی ۱۶۳
با غفلت خویش ، عمر برباد مکن
بر دشمن خود سّر دل یاد مکن
چون خصم فرامش نکند ماضی را
پس با کُنشت خصم را شاد مکن
رباعی ۱۶۴
گویند که انقلاب نه خوب و نه بد است
بد بودن انقلاب به رفتار بد است
گر منظر و راهبرد آن عقلانی است
آنگاه توان گفت که آن بخرد است
رباعی ۱۶۵
گر در قلمم نفوذ بود و تاثیر
برداشتمی من این ریا را ز ضمیر
زیرا که ریا خلاف صدق و حق است
وز نابودی آن نیک می شد تقدیر
رباعی ۱۶۶
گویند که برخورد تمدنها حتمی است
اما به یقین تعاملات حتمی است
حق با گفتن " تعالوا " داعی هم اندیشی است
پس با نعبدو الا الله ، وفاق شان حتمی است
رباعی ۱۶۷
این زردی من ز جاهلان است و کِهان
وز کوری گمرهان است و بَدان
در ساحت حق ، باطلی را ره نیست
دردا که ندانند این سخن را همگان
رباعی ۱۶۸
گر بر هدفم رسیدن آسان بودی
وز دام بلا رهیدن آسان بودن
کاری می کردم که اندر پی حق
از راه درست رفتن آسان بودی
رباعی ۱۶۹
یا رب تو حکیمی و کریمی شاکر
بر عمق جهان ناپیدا قادر
از خلقت گمرهان تو را چیست هدف
با این همه رند حرفه ای ماهر
رباعی ۱۷۰
از گفتن این سروده ها منظورت چیست
وز کوشش و وعظ و گفته ها غایت چیست
ای بنده حق ، حکیم پور ، علی
از این همه بیت ها ، مرادت چیست
رباعی ۱۷۱
از گفتن راست نمی باید ترسید
وز آنچه ندانیم ، بباید پرسید
زین گفتن و پرسیدن و دانستن
از هر سه ضروری است صیانت ورزید
رباعی ۱۷۲
بر مصلحت وطن ، هر آنچه نیک است بگو
از راستی و عدل و انصاف ، بهتر کو ؟
آن سه به صلاح و خیر مُلک هستند
پس آنچه به خیر و مصلحت دانی ، گو
رباعی ۱۷۳
پیوند میان سنت و تجدد با عدل است
تایید هر آنچه عادلانه ست ، با عقل است
این عدل و خرد گوهرانند همه وقت
چون هر دو آن حلقه وصل هر نسل است
رباعی ۱۷۴
از زهد مزورانه دوری باید کرد
وز خودکامگی و غرور دوری باید کرد
تقوا و ورَع به خرقه پوشی نیست
از آنچه تمایز آورد دوری باید کرد
رباعی ۱۷۵
در توبه ناصواب و بی بر ، فضلی نیست
در کوشش ناتمام و ابتر ، بهری نیست
اصلاح بوَد به ترک آنچه زشت است
در توبه کور و بی اثر ، تَرکی نیست
رباعی ۱۷۶
شالوده دین در امور وسط است
در نزد خدا ، گزافه گفتن عبث است
گر از سُبُل و صراط حق خواهی رفتن
راهی بگزین که در مسیرش ثمر است
رباعی ۱۷۷
سرمایه ما چیست : نیکی کردن
کم کردن مشکلات و خیری کردن
ایجاد امید و حفظ اندیشه و دین
وز آنچه تباهی است جلوگیری کردن
رباعی ۱۷۸
گر در طلب رونق گردشگری
وز آمد و شد های ملل ، خوشنودتری
بر توسعه تعاملات باید افزودن
در وضع نظامات نیز به تسهیل گری
رباعی ۱۷۹
تقریب مذاهب به وحدت ممکن نیست
یکسان کردن آنها به سهولت ممکن نیست
نزدیکی فرهنگ ها تواضع آرد
پس همدمی ملل ، به نخوت ممکن نیست
رباعی ۱۸۰
هر آنچه بخود نمی پسندی بر دیگران نیز مپسند
آن را که ز انصاف نیست بر دیگران نیز مپسند
این گفته پرارجی است از رسولان خدا
هرآنچه خلاف حق است بر دیگران نیز مپسند
رباعی ۱۸۱
گر طالب صلحید با نزاکت باشید
در تدبیر مُدن با درایت باشید
ای خوش به کسی که فکر نیکو دارد
در صلح و مدارا با مروت باشید
رباعی ۱۸۲
یک ملت متحد هماره پیروز است
در همت خود شبش همچون روز است
هر آنکه به سرزمین خود بورزد عشق
در توسعه وطن همیشه بهروز است
رباعی ۱۸۳
آنانکه به آخرت ز دل باور دارند
در زندگی خویش همیشه داور دارند
در عزلت و تنهایی و سرگردانی
دانند که مدام یار و یاور دارند
رباعی ۱۸۴
از دولت صالحان ، هماره آشتی آید
وز بی خردان همیشه کاستی زاید
پس از خرد و صلاح خود نیرو گیرید
تا آندو به توفیقتان بیفزایند
رباعی ۱۸۵
از کار جهانی بر آخرت مگذارید
از حد و حقوق خویش بی دلیل مگذارید
در وادی زندگی هر زمان میزانی هست
پس تسویه حساب خود به آخرت مگذارید
رباعی ۱۸۶
از حکم خدا ، خلق و حاکم مسبوقند
کز کرده خود به نزد حق مسئولند
جز آنکه به اضطرار خطایی بکنند
پس پیش خدا جملگی مسئولند
رباعی ۱۸۷
ای آنکه به بازوان خود می نازی
وز جاه و جلال بیش برخود می بالی
هشدار که عمرِ این فرصت ها کوته هستند
زان پس ز پشیمانی خود می نالی
رباعی ۱۸۸
گویند که آخرت همه جسمانی است
حال آنکه به نزد برخی ، روحانی است
گر گوهر نفس در دو عالم یکسان است
پس اجر و عذاب ما همه نفسانی است
رباعی ۱۸۹
ای نفس ازین پشیمانی ها سودی کو ؟
بر این همه عادات غلط فکری کو ؟
گر در پی اصلاح خطایا هستی
پس زین همه فرصت های نکو بهری کو ؟
رباعی ۱۹۰
تا چند ز هجوم نفس گردیدن خسته
بر پُر بودن این شکم گشتن وابسته
اما ز نیاز مغز خود ماندن غافل
باید که به فکر آن بودن پیوسته
رباعی ۱۹۱
در وادی مرده سوزی در هند
دیدم به صفند مردگانی چند
گفتم به زبان حال با آنها
ای کاش به چنین روزی می اندیشیدند
رباعی ۱۹۲
اندر دل خود نزد رب کردم شِکوه
کز رفتن یاران واثق گشتم خسته
گفتا که مشو زین تفارق نگران
تو نیز به آنان پیوندی ؛ البته
رباعی ۱۹۳
از چرخ و فلک ناله کردن بیهوده ست
زیرا که امید از مُحالی بیهوده ست
این نفس که ما در دل خود داریم
زان شِکوه و قدردانی باهوده ست
رباعی ۱۹۴
در مکتب ما ایزد یکتا پاینده ست
این عالم و آدمی بر او دلبسته ست
پس نوعِ بشر نه رب باشد و نه ابن
چون در آمدن و بودن و رفتن وابسته ست
رباعی ۱۹۵
بر حلقه عشاق گذر کردم دوش
دیدم که ز بهر عشق هستند مدهوش
گفتم ز چه رو بر گزیدید این ره را
گفتند که بجز عشق ندیدیم لغزش پوش
رباعی ۱۹۶
از خوردن میوه ای گردیدند عریان
تکلیف پدید آمد آنگه به میان
بر پوشش هر دو امر شد از برگ بهشت
پس حرمت آدمی است در لباسی شایان
رباعی ۱۹۷
ای خالق دهر نقص نبوَد در کُنشت
در پرورش و عدل و نظام و منشت
این خیل کرات که دائم می چرخند
از جاذبه باشند و ز الطاف رُخَت
رباعی ۱۹۸
اندیشه قومی بودن دین مردود است
در باور قومی ، حریت محدود است
دین آمده بر هدایت کل بشر
آغوش گشوده بر همه مبسوط است
۱۹۹
در نزد خرد خفته ماندن مذموم است
بر شر و خطا مصر بودن محکوم است
از فهم و خرد ، دور ماندن عقلانی نیست
بر زور و عناد تکیه کردن مذموم است
رباعی ۲۰۰
هر آنکه به حق پشت کند ، موقن نیست
بر باطل و ناراستی گِروَد ، مومن نیست
آزادی اصلاح باور نیست مذموم
با اندیشه اگر قهر کند ، روشن نیست
رباعی ۲۰۱
ادیان همه حق و باطل دارند
بر راستی خود باور کامل دارند
در نزد خدا دین حق اسلام است
زان رو ، پیامبران دین واحد دارند
رباعی ۲۰۲
این دین خدا هیچ وقت ساکت نیست
در گفتن حق لسان آن صامت نیست
هر آنچه ز گفته اش رنگ عرفی دارد
با عرف زمان موافق است و ثابت نیست
رباعی ۲۰۳
وجدان چو بود ، ستم نمی کنیم هرگز
ظلمت نبود ز نور برتر هرگز
بیدادگری در ساحت یزدانی نیست
از او نبود جفا کرامت هرگز
رباعی ۲۰۴
چون نیک دلان ، دلی به دست آرند
با داد و دهش ، تخم نیکی کارند
با نیک دلی است عشق و خوبی ورزیدن
با آن به ره مهر قدم بگذارند
رباعی ۱۲۵
این ارض خدا برای هر باشنده ست
پس عیش در آن ز حق هر بنده ست
اما وطنم که آن ایران است
پر از گهَری است در آن پراکنده ست
علی حکیم پور
ر
ساختن جامعه ای پاک،نو اندیش،مهرورز و امیدوار وظیفه ای همگانی است. امید است مطالب این وبلاگ که عمدتا درحوزه های فکری ونظری است برای همه دوستداران حکمت ،اخلاق و معرفت مفید افتد.