1. نکته سنجی پرسید: به نظر شما، والدین نسبت به کدام یک از فرزندانش احساس علقه ومحبت بیشتری می کند؟ یکی گفت :آنکه مودب وخوش اخلاق باشد.دیگری گفت:آنکه خداترس باشد وسومی گفت:آنکه دانا باشد.وی به همه جواب نه داد و افزود: به نزد من، پدر ومادر آن را بیشتر دوست دارد که ناتوان تر است. به قول سعدی شیرازی :

  پسر را نکودار و راحت رسان                  که چشمش نماند به دست کسان      

هر آن کس که فرزند را غم نخورد               دگر کس غمش خورد و بدنام کرد  

2.ازپاک مردی پرسیدند:چیست آنچه انسان را دربرابر خدا روسفید گرداند؟ گفت:انصاف؛اگر انصاف باشد به چیز دیگر نیازی نیست.

آری ، انصاف نشانه بسیار خوبی برای تشخیص سلامت نفس انسانی است.آنکه انصاف دارد چه ندارد وآنکه انصاف ندارد چه دارد ! انصاف نزدیکترین چیز به تقواست. اعدلو هواقرب للتقوا

بکرد با تن خود هرچه کرد از انصاف           همین قیاس بکن گرکسی کند بیداد ( سعدی)

3. شاعری آذربایجا نی می گفت:مدتی بود از دوست یکدلم  خبری نداشتم. درتماسی که با او داشتم، گفتمش که کجایی ؛ کو آن ایامی که دائم درکنار هم بودیم  وهمچون یک روح دردو بدن ؟

گفت:دشمن  سختی مرا ازتو جدا کرده است ونمی گذارد ببینمت! پرسیدم: کیست آن دشمن غدار که من نمی شناسم. گفت:پیری وناتوانی! چه دشمنی نیرومند تر از ضعف وپیری که انسان را خانه نشین کند و سد راه دیداردوستان یکدل شود! به قول حافظ شیرین سخن:

جوانی گفت با پیری چه تدبیر            که یار از من گریزد چون شوم پیر

جوابش گفت پیر نغزگفتار                         که در پیری تو هم بگریزی از یار.

4.صاحب نظری از اخلاق نیکوی پدرش نقل می کرد. ازجمله می گفت :پدرم چشم از جهان فروبست،املاک و مستغلات فراوانی از خود به جا گذاشت وبخش عمده آنها رابه اجاره داده بود.روزی به سراغ یکی از مستاجرها رفتم وازوی خواستم که برمیزان اجاره بها بیافزاید.نظری به من انداخت وشروع به خندیدن کرد. با حیرت ازخنده وی،علت پرسیدم.گفت:مپرس ! اصرارکردم که باید راز قهقه ات را بگویی.گفت :روزی پدرت پیشم آمده بود .از او خواستم که اندکی برمیزان کرایه بیافزاید .گفت: من این کاررا نمی کنم. اما بدان! به محض فوت من، فرزندانم به سراغت خواهند آمد. خنده ام به این جهت است که پدرت چقدر دقیق پیش بینی کرده بود! هفته ای ازمرگ پدرنگذشته افزونی اجاره بها را خواستار شدید! خدا غریق رحمتش کند.

 5.به سالی درمدینه بودم، به قصد زیارت به مسجد النبی رفته بودم، ازکنار مدفن پیامبر (ص) که درداخل مسجد است می گذشتم ، مردی فرتوت ومشتاق از قاره آفریقا به میله های مرقد آن بزرگمرد دست کشید، ماموران مسجد براو غریدند که این کار شرک است! نتوانستم خودم را نگهدارم وگفتم : برادر، این شرک نیست واگرگمان می کنی شرک است بدان که درمکتب شماست. گفت مکتب ما یکی است وشما بااین حرف ها تفرقه می افکنی. دیدم که بحث وجدل با او به مثابه نصیحت بر جاهلان است .مجادله را خاتمه دادم وبه راهم ادامه دادم.

6. پاکدلی می گفت: به سالی ، روستای ما عالمی را برای وعظ وروضه خوانی درایام محرم دعوت کرد. پیران ده ازیکی خواستند که عهده دار طعام وی شود.من پذیرفتم. طعام روزانه او دو جوجه بریان تعیین شده بود.موقع آشپزی، بوی غذا خانه را فرا می گرفت وکودکی داشتم که بادیدن غذا بی تابی .مادرش می گفت: صبر کن؛ اول آقا بخورد واز باقی مانده اش به تو هم می رسد.چندروزی گذشت و او همه غذارا می خورد ولذت وافر می برد وچیزی ازغذا باقی نمی ماند! تا اینکه صبر کودک به پایان رسیدو فریاد کشید که غذا تمام شد. مادرش گفت: فرزندم، داد نزن که آقا با اشتهایی که دارد تورا هم می خورد!  عالمی که فقط به خوردن فکر  کند چه حکمتی دارد. به قول سعدی شیرین سخن:

اندرون از طعام خالی دار       که درو نور معرفت بینی

تهی از حکمتی به علت آن      که پری از طعام تا بینی

7.دردرگاه حسین قاضی آنکارا بودم.رئیس آن که یک علوی است ، به رسم میهمانی غذایی را تهیه کرده بود.برسرسفره ازمقام امام علی (ع) صحبت به میان آمد. پرسیدمش:امام را چقدر دوست داری ؟ گفت: ازچشمم بیشتر!گفتم: خود او یا فرموده هایش را نیز ؟گفت:هردورا .پرسیدم:اگر هردورا دوست دارید ،چرا نماز نمی خوانید ومسجد نمی روید ؟این درحالی است که امام به هنگام نمازخواندن درمسجد شهید شد .گفت: جماعت ما به جایی نمی روند که امام را درآنجا شهید کرده اند!گفتم:برادر، اگر مسجد رفتن حرام بود ، ائمه  واولیا دیگر نیزآنجا را ترک می کردند.

8.برای همایش کربلا به دانشگاه سیواس دعوت شده بودم .درآنجا ، باصاحب نظری درعلم کلام هم صحبت شدم.وقتی متوجه شد که ایرانی هستم، خوشنود شد وازروابط خوب ایران وترکیه ومسائل دیگر گفتگو به میان آمد.ازجمله آنکه به حکم "الکلام یجر الکلام" ازکیفر اخروی وانواع مجازات الهی وخلودجهنم سخن به میان آمد .گفتمش :همه می دانیم که خداوند ظالم نیست ودرمصحف کریمش درمورد عدالت و برابری میزان کیفر با گناه بندگانش تاکیدزیادی شده است.حال،پرسشی دارم که حکمت کیفر ابدی وخلود درجهنم چیست؟گفت:خداوند عادل است وذره ای درفعل او ستمی متصور نیست و لفظ  خلود وجزای ابدی درقرآن به حکم مجاز است نه حقیقت! با وی هم داستان شدم که صفات ثبوتی خداوند ابدی است وبا مرگ انسان زایل نمی شوند.اگر آمرزش ازصفات الهی است، این صفت با آغازروزحساب از بین نمی رود.چنانکه، خداوند دراین دنیا توبه پذیر است، به روزبازپسین نیز چنین خواهد بود! خداوند حکیم هیچ وقت در آمرزش بندگان را به روی خود نخواهد بست.

9.پاکمردی می گفت:  تنی چند از دختران باکویی به قصد سخره از فقیهی پرسیدند که آیا آمپول زدن روزه را باطل می کند یا نه؟ فقیه دانا فهید که پرسش آنان به قصد استهزاء  است و با حاضرجوابی گفت:دخترانم ،آمپول سرد روزه را باطل نمی کند اما مواظب آمپول گرم باشید که  مبطل است !

10.فقیهی دانا درخطابه ای دراردبیل به مردم می گفت:مردم،مواظب باشید که سرخود کلاه نگذارید! مردم با حیرت پرسیدند:چطورممکن است که آدم سر خود کلاه بگذارد! گفت: آری،انسان با کارهایی چون : گران فروشی،کم فروشی ،غش درمعامله ونظیر اینها سر خود کلاه می گذارد! شما فکر می کنید که با این کارها بهره فراوانی می برید . اما اگر خوب دقت کنید این خود هستید که سرتان کلاه گذاشته اید! پس ،مواظب باشید که خود را گرفتار این زیان ها نکنید.مگر نشنیده ای که خداوند می فرماید:" ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا وعملو الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر"

11.یاد دارم روزی با صاحب نظری درعلم فلسفه هم سخن بودم. تعریف می کرد که بیست سال فقه خوانده وبه درجه اجتهاد رسیده است . درمورد جایگاه کنونی فقه پرسیدمش.گفت :فقه ما پوسیده است ! به حیرت فرورفته وتوضیح بیشتر خواستم.گفت:مگر نمی دانی که فقه صامت وغیرپویا نمی تواندپاسخگوی مقتضیات زمان باشد ؛ فقهی که گره گشای مسائل روز جامعه نیست وازحل مشکل مردم عاجزاست، به چه دردی می خورد!

12.فقیهی به قصد دیدار به ترکیه آمده بود. در رعایت آداب دینی، بغایت مقید بود.پرسیدمش:حجاب دختران پوشیده ترکیه را چطور می بینی ؟گفت : نمی پسندم ودرادامه صحبتش گفت: مگر در قرآن  نخوانده ای که می فرماید: "یا أیها النبی قل لنسائک و بناتک و نساء المؤمنین یدنین علیهن من جلابیبیهن ذلک أدنی أن یعرفن فلا یؤذین" ( احزاب،59 ) گفتم: آنان به مصداق"یدنین جلابیبهن" عمل می کنند وکل بدن خودرا می پوشانند.گفت : به "ذلک ادنی ان یعرفن توجه نمی کنند؛اگر دقت داشتند، نقاب می زدندتا شناخته نمی شدند!گفتمش: شیخ بزرگوار، اگر به آن توجه نمی کنند به خاطر "فلایوذین" است. اگرآنان بدون نقاب اذیت نشوند ،چه ضرورتی براستفاده ازآن وجود دارد که خود نوعی اذیت است!

13.با استادی درمورد مردم ترکیه هم سخن بودم.ازرک گویی وصراحت وبیان آزاد آنان تعریف می کرد.گفتمش:اگر درجامعه ای آزادی بیان وصراحت لهجه بیشتر است راز آن این است که درآن جامعه میزان حذف مخالف کم تر است.کلید ورود به مردم سالاری،حقوق شهروندی وعدالت توجه به معایب حذف است.دولت سعید دولتی است که ظرفیت وسعه صدر آن بیشتر باشد.

14.از زکریا بیاض ،رئیس وقت دانشکده الهیات دانشگاه مرمره استانبول پرسیدند:چرا به دختران محجبه اجازه ورود به دانشکده را نمی دهی ؟ گفت :به حکم قرآن! پرسیدند: چطور؟ پاسخ داد: مگر نه اینست که قرآن امر به اطاعت از اولوالامر راواجب کرده است ؟ گفتند :آری ؛ گفت : ازدیدگاه ما رئیس دولت ، اولوالامراست واو برای وررود آنان به محیط دانشگاه اجازه نمی دهد و مشخص نکرد که آیا اولوالامر می تواند به آنچه که خلاف  نصوص دینی  است ،حکم کند!

15.به دیدن نیلو فر آبی، معبد بهاییان دردهلی  رفته بودم.با دوستم ، دردرون معبد آهسته صحبت می کردیم. مردی نزدیک آمد وگفت: برادر ،درمعبد صحبت روا نیست. ازوی پرسیدم: اهل کجایی ؟ گفت :ایرانیم. ازوی یک جلد از کتاب"اقدس" به رسم هدیه  خواستم؟ گفت: نمی توانم به شما بدهم.علت پرسیدم.جواب داد:آیین بهائیگری جدید است وباید تا گسترش وتثبیت کامل آن از پخش کتاب مقدس به غیرهمکیشان پرهیز کرد.پرسیدم:اساس اعتقادی شما چیست؟ گفت :سه چیز است: وحدت خدا،وحدت بشر ووحدت ادیان الهی! گفتم :پس ،شما به اسلام نیز اعتقاد دارید.گفت :آری ! پرسیدم: مگرنمی دانی که خداوند از حضرت محمد (ص) به عنوان "خاتم النبیین " یاد کرده است وبه حکم آن، رسول دیگری مبعوث نخواهد شد. وقتی این سخن شنید، از تفسیر آیه عاجزماند و شروع به توجیه کردن نمود.

16.درتایلند بودم.یکی ازرهبران مسلمان به خانه فرهنگ ایران آمده بود وازبزرگ دیگری از مسلمانان تایلند به بدی یاد می کرد.با خودگفتم : سبحان الله! درعیان با استناد به آیه "واعتصوا بحبل الله جمیعا ولاتفرقوا" از وحدت ویکدلی می گویند ودرخفا راه بی حاصل مفارقت و جدایی می پویند!

17.دربمبئی هند بودم.عده زیادی از زیر زمین خواب ها را دیدم که زمین را کنده اند وروی آن پوشش پلاستیکی قرار داه اندو زیر آن زندگی می کنند. ناگهان ، ماموران شهرداری برای برداشتن پلاستیک ها وخرابی آلونک ها هجوم آوردند. آنان مبارزه را آغاز کردند؛ مبارزه ای برای بود ونبود که فرجام خوبی نداشت . ماموران همه را ویران کردند  و آنان حیران ماندند! گفتم: سبحان الله! گاوها را رها می کنند   وانسان ها را فنا!

18.ازیاشار نوری اوزترک ،استاد الهیات ونویسنده  ترک پرسیدند: حد ضروری پوشش زنان درنماز چقدر است؟ گفت: درجلوت سراسر بدن ودرخلوت به قدر ستر عورتین! چرا که احکام محرمیت میان انسان هاست نه خدا وبندگانش!

19.ازماهاتیر محمد ،نخست وزیر اسبق ومعمار اقتصادی مالزی  پرسیدند: اگر دوباره نخست وزیر می شدید چه کاری می کردید که درآن دوره نکردید؟ گفت: آزادی مطبوعات را محدود تر می کردم!

20.ازرئیس گروه مافیایی کشت وتولید مواد مخدر در منطقه مثلث طلایی پرسیدند:چرا مواد مخدر تولید می کنید؟ جواب داد:به خاطر دفاع از حقوق بشر!

21. با دده ای علوی درآنکارهم صحبت بودم.ازعلویت ونقش دده ها وخانه های جم سخن به میان آمد.پرسیدم:اساس آیین شما چیست؟ گفت: سه چیز: مالک ال،بئل ودیل(دست،کمر وزبان) بودن ودرادامه گفت: دررسم علویت ،اگر کسی دزدی کند، ابتدا نزد دده رفته ، به گناه خود اعتراف می کند واو راه جبران گناهش را نشان می دهد.اگر کسی با زن شوهر داری زنا کند ،15سال از ورود وی به خانه جم جلوگیری می شود واگر کسی با زبان تندی دیگری را اذیت کند باید ازوی عذر خواهی کند.قهر درخانه جم ممنوع است وهرکسی وارد این درگاه شد باید با همه مصافحه کند. استدلال می کرد که هیچ آیینی حقوق زن را به اندازه علویت حرمت نمی نهد .دررسم جم خانه ها ، مراسم سماع که یک نیایش جمعی است بدون حضور زنان انجام نمی شود.

22. با دوستی درسریلانکا بودم.به حکم رفاقت چند کیلو میوه ای خرید ودرمدتی که با هم بودیم ازآن خوردیم.موقع وداع گفت: یادت باشد که میوه هارا خوردی وپول سهم خود را فراموش کردی!گفتم باشد می پردازم .این درحالی بود که او سه ماه ،ناهار میهمان من بود.پولش را دادم وخدای را شکر به جا آوردم که این قدر خسیس آفریده نشده ام!

نه این طمع بتواند برید از این وعده    نه آن خسیس بگوید بترک ده دینار(کمال الدین اسماعیل)
23.به سالی از جده به دمشق می رفتیم. سوری ها می خواستند،سوار هواپیما شوند.درآن میان شماری از آنان رادیدم که تنها سوغاتشان آب زمزم بود که می خواستند به هواپیما ببرند! متوجه شدم که باوردینی تا چه اندازه درمیان مردم سوریه ریشه دوانده که بهترین هدیه آنان آب زمزم است!

24. درمسجد النبی شهر مدینه بودم.مردم با چه اشتیاقی می خواهند که به نرده آهنی مزارحضرت رسول (ص) دست بکشند.اما شرطه های عربستان اجازه این کار را نمی دانند وآن را شرک می دانند. پیرمردی عرب را دیدم که به نرده مزار دست کشید وشرطه ها به او شوریدند که چرا دست زدی !این کارشرک است.آرام وقرارم به سر رسید و به او گفتم:برادر ، اگر دست کشیدن به میله مزار شرک است، درمذهب شماست نه مذهب او.ازاین سخن من براشفت وبا خشم تمام گفت: ما یک دین بیشتر نداریم واین کاردردین ما شرک است.

25.دوستی نقل می کرد که روزی با دوستم به رستورانی درپاکستان رفتیم.چای می خواستیم بخوریم؛دیدم که درکنار چای وشیر، کاسه ای آب هم آورده است.ازدوستم پرسیدم :آب برای چیست ؟گفت :چون به مشتریان شیر خالی نمی دهند وبه آن آب اضافه می کنند.به آنها گفتم شیر ومقدارآبی را که به آن می افزایی، بیاور که خود اضافه کنیم!

26.با دوستی درخیابان قدم می زدیم.ناگهان، قدری پول از من خواست.پول را گرفت و به دختر بچه سائلی داد وبا نگاه معناداری که داشت رو به من کرد وگفت: خداوند درمصحف خود می فرماید که فرزندان آدم را کرامت بخشیدم"لقد کرمنا بنی آدم" و آنگاه با ناراحتی پرسید: پس کو کرامت خدایی؟آیا این است کرامت او !

27.یکی از آشنایان نقل می کرد که درایام جوانی با کسی گلاویز شده بودم،پدرش نیز به کمکش آمد .درهمان زمان، نفر سومی هم از پشت کتکم می زد ،وقتی روبرگرداندم ،دیدم نفر سوم هم پدرم است! ازکارپدربسیارمکدرشدم وآنجاراترک کردم.

28.یکی را پسری بود بغایت شلوغ ، برسردرخت رفته و نزدیک بود سقوط کند. پدرش را گفتند: مواظب فرزندت باش که جانش درخطر است .گفت : با تشویق خودم بالا رفته است!علت پرسیدند:گفت : فرزند بد سقوط کند به که بماند ودلتنگی آرد!  زینهار از قرین بد زینهار     وقنا ربنا عذاب النار

29.با عالمی شیعه درعشق آباد  به مسجدی رفتیم.نماز جماعت برپا بود وما نیز به حکم ضرورت به امام اقتدا کردیم.بعد از نماز گفت : باید نمازمان را درمنزل اعاده کنیم! علت پرسیدم:گفت :سجده برروی فرش جایز نیست و نماز ما ازبرای وحدت شیعه با اهل سنت بود!گفتم:برادر،اگر به خاطروحدت با آنان نماز می خوانیم، یقین بدان که آن صحیح خواهد بود.مگر درقران نخوانده ای که:"واعتصوا بحبل الله جمیعا ولاتفرقوا".

30.به سالی در ایام عاشورا به دهکده ای رفته بودیم.عده ای ازجوانان برای قمه زنی صف کشیده بودند.ازجمله، درمیان آنان چند نفری بودند که میانه ای با نماز وروزه نداشتند .گفتم: سبحان الله! این ها چگونه جماعتی اند،واجبات را ترک کرده اند ومحرمات را به نام حسین(ع) زنده نگه می دارند!ازآشنایی شنیدم که یکی از افرادی که درآن جمع بود گفته است : فلانی اندکی درس خوانده و بابی شده است!

31. بر سردر ورودی آرامگاه مولانا جلال الدین بلخی رومی نوشته شده است:

کعبه العشاق باشد این مقام            هرکه آمد ناقص اینجا شد تمام

مولانا قونیه را به شهر عارفان و شیفتگان مبدل کرده است.مشتاقان او نه تنها به قصد زیارت بلکه برای قبولی حاجات خویش روانه درگاه آن عارف بزرگ می شوند .

عاشقان درآرامگاه مولانا  ، صدای دلنواز نی را که شرح جدایی ها ی اوست، به گوش جان می شنوند.

32.با یکی از اساتید کلام وحدیث ترک ،دیداری پیش آمد.ازموضوعات مختلف بحث وگفتگو شد از جمله آنکه سخن از ضرورت وحدت شیعه وسنی به میان آمد .او با خردمندی گفت: انسان متعصب، از درک حقیقت عاجز آیدو با رفع آن ، حقایق بروی آشکار شود .رهایی ازاختلاف مذاهب ممکن نیست مگر آنکه بگوییم: نه سنی ، نه شیعه ، اسلام

33. ازشیخ ابوسعید ابی الخیر پرسیدند: تصوف چیست ؟ گفت:تصوف آنست که «آنچه در سرداری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی !

34. بر سردرخانقاه ابوالحسن خرقانی  نوشته شده است: هر كس در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيدچه آن كس كه به درگاه باري تعالي به جان ارزدالبته بر خوان بوالحسن به نان ارزد !

35. با فقیهی درباره احکام دیات بحثی به میان آمد. وی درزمینه لزوم ثابت بودن میزان دیات استدلال می کرد .ازوی دلیل خواستم. درپاسخ گفت: چه دلیلی بالاترازاین که احکام دین خدا ثابت است وباگذر زمان  دچار تغییر نمی شود. پرسیدم : آیا در دین خدا، ملاک دیات ،برابری آن با میزان خسارات نیست؟ گفت : آنچه ملاک است تعبدی بودن احکام الهی است.بنابر این ،طبق آن ایجاب می کند که درتعیین دیات به تناسب آن به میزان ضرر وزیان توجه نشود. گفتم اگرچنین است ، پس چرا خداوند ما را به عدالت امر می کند . آیا عدالت جز اینست که حکم دیات بامیزان هزینه های درمان افراد در هر کشوری برابری کند ؟ گفت : عدالت همان تعبدی بودن احکام است ولاغیر!مصلحت دراین دیدم که بربحث خود خاتمه دهم .

36. یکی از عالمان دین را درجه ای از زهد بود. عقیده داشت که تنها دوستداران اهل بیت رسول خدا(ص) ساکنان بهشتند وبس! ازوی پرسیدم: اگر کسی نه دوستدار اهل بیت باشد نه دشمنش؛ تکلیف وی چیست؟ گفت: چنین فردی در برزخ خواهد ماند. سوال کردم: آنانی که بی اطلاع از فضایل اهل بیتند چگونه خواهند بود؟ گفت: آنان نیز دربرزخ خواهند بود .یعنی نه جهنمی اند ونه بهشتی. گفتم : اگر چنین است ،پس اکثر مردم جهان برزخی خواهند بود.این درحالی است که خداوند درقرآن کریم پهنای بهشت را به اندازه آسمان ها و زمین ذکرکرده است (جنة عرضها السموات و الارض) !

37. پاک مردی ازثواب قمه زنی برای سالار شهیدان دفاع می کرد. از وی دلیل پرسیدم؟ گفت: هنگاهی که حسین(ع) درکربلا شهید شد، خواهرش زینب (ع) سرش را به دیوار کوبید! پرسیدم :آیا سال های بعد نیز این عمل تکرارشد؟ گفت: نمی دانم.پرسیدم آیا غیر از آن بانوی رشید کسی دیگر نیز سر خورا به دیوار کوبید. گفت: نمی دانم! گفتم : به فرض صحت خبر ، چرا قمه زنان سرخودرا به دیوار نمی کوبند! گفت : این کار به خاطر زنده نگهداشتن حرمت خون آن بزرگان است. گفتم : یقین بدان که این ره که آنان می روند به ترکستان است !

38.شخصی گوسفندان پسر عمویش را که همسایه اش نیز بود به سرقت برد. بامدادان ،مالباخته ازوی کمک طلبید .دزد با دست پاچگی گفت: نگران نباش، باهم به روستا های اطراف می رویم و گوسفندان راپیدا می کنیم. پس ازپرس وجووناامیدی ازپیداکردن گوسفندا،خستگی بر آنان عارض شد،دزد پیشنهاد داد که به منزل دوستش رفته ودرآنجا اندکی بیاسایند.آنان نیز ازسرنامیدی با پیشنهاد وی موافقت کردند.آنان به خانه دوست وی که گوسفندان آنان نیز نزد او بود،رفتند.وی با دیدن آنان حیرت زده شد اما به رسم احترام ،آنان را به خانه دعوت کرد و یکی از گوسفندان وی را ذبح وکباب کرد وبرسرسفره آورد.صاحب گوسفندان از شدت غصه وآزردگی، با وجود پافشاری میزبان ازخوردن غذا امتناع کرد. دزد که ازنخوردن پسرعمویش ناراحت شده بود گفت: کباب را همچون مال خود بخور تا ازگلوی ما هم برود! از لحن او متوجه شدند که کباب ازگوشت گوسفندان اوتهیه شده است.غذا رامی خورند وباحیرت و خوشحالی گوسفندان را برداشته وروانه روستای خود می شوند.  به قول شاعر:

خوی بد درطبیعتی که نشست                  نرود تا به وقت مرگ ازدست

39. روزهای پایانی دودمان پهلوی بود. یکی از ماموران شهربانی از ترس مردم روانه روستای خود می شود. برخی ازآشنایان می پرسند: چرا باخود اسلحه نیاوردی که فردای انقلاب ازروستا دفاع کنیم . مامور با وجود اکراهی که داشت بالاخره تصمیم می گیرد بازگردد.اما همین که به اداره اش می رسد با انبوه افراد مهاجم مواجه می شود وراه فراررابرخود تنگ می بیند.آنان می رسند واوراسخت تنبیه می کنند. ماموربا بدنی زخمی به روستا برمی گردد.بازگشتی نامبارک که به مرگش انجامید. به قول سعدی :

ای تهیدست رفته دربازار          ترسمت که پرنیاوری دستار

وباز او می گوید:

قناعت توانگر کند مرد را          خبرکن حریص جهانگرد را

40. جوانی درحادثه ای از اتومبیل افتاده ومرده بود.مردم برای تسلیت آمده بودند.از بی احتیاطی بحث شد.یکی گفت: اجل که رسید، احتیاط باشد یا نباشد، فرق نمی کند ومرگ نصیب انسان می شود. گفتمش: آنانی که دقت بیشتری می کنند عمر بیشتری دارند.گفت: قضا وقدر امری مقدراست وکسی را یارای ایستادگی در مقابل آن نیست.پرسیدم : قضا و قدر چیست؟ گفت : انچه را که خدا مقدر کرده همان قضا و قدر اوست.

گفتم: آیا می دانی که قضا همان حکم الهی است و قدر میزان آن. به عنوان مثال، اگر هوا ابری باشد حکم خدا این است که ببارد و میزان بارندگی نیز، قدر اوست. همچنین، برندگی کارد همان قضای الهی است.یعنی خداوند به آهن استعداد بریدن را داده است .حال اگر کسی بی احتیاطی کند کارد دست اور را می برد وهرچقدر کمتر حزم واحتیاط داشته باشد ، چاقو نیز به همان نسبت بیشترخواهد برید واین قدر الهی است. اما این سخنان به گوش او نرفت که نرفت! جالب آنکه روحانی مجلس نیز سخن اورا تائید کرد؛ بدون اینکه تعریف درستی از قضا و قدر داشته باشد.

41.از نلسون ماندلا رهبر آفریقای جنوبی پرسیدند: چرا از قدرت کناره گیری کردید؟ درحالیکه 30سال از عمر خود را درراه مبارزه با تبیعض نژادی در زندان سپری کردید.

گفت: به همان دلیل که اشاره کردید.من برای رفع تبعیض نژادی زندان را ترجیح دادم وتنها آرزوی من تحقق این هدف بود که خوشبختانه محقق شد.من برای ریاست ورسیدن به اریکه قدرت به زندان نرفتم!

42. رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه با خواندن قطعه ای از آخرین  نوشته مصطفی پهلوان وغلو، جوان بی گناهی که در کودتای نظامی1980 اعدام شد گریست و بعد گفت: جریان دموکراتیک ترکیه که با یاری وهمراهی مردم جامه عمل خواهد پوشید، برای جلو گیری از تکراراین گونه وقایع تلخ است!
43. شیخی از دو دوست صمیمی پرسید : آیا تاکنون اختلافی با هم داشته اید. گفتند: نه، ما هیچ وقت در حالت قهروجدایی نبوده ایم!

شیخ گفت: معلوم است که دراین مدت به نفاق دوستی کرده اید.مگر ممکن است انسان ها هیچ اختلافی با یکدگر نداشته باشند.شما اختلاف داشته اید اما به روی هم نیاوردید!

گفتتند: راست می گویی ، ما به خاطر ترس از قطع رابطه دوستی ، از ابراز نظر مخالف امتناع می کردیم.
44.شیخی به غایت زشت رو به جمعی درمنبر صحبت می کرد. مردم که می دانستند وی سواد چندانی ندارد واطلاعاتشازدین واحکام آن کم است، به گفته های اوگوش نمی دادند.

شیخ از بی توجهی مردم به خشم آمد وگفت: مرا ببین که به چه درازگوشانی وعظ دین می کنم! مردم از شنیدن این سخن خیلی ناراحت شدند.درآن میان، یکی گفت:اوراست می گوید !چرا باید ازسخن وی ناراحت باشیم ؟ اگردراز گوش نبودیم درپای منبروی جمع نمی شدیم که اینطوربد زبانی کند!

45.با مدیر هتلی درشهر سرچشمه ازمیر صحبت می کردم.گفت: نامم زینب است.گفتمش: آیا می دانی معنای زینب چیست؟ گفت: نمی دانم .گفتم:درزبان عرب زینب به معنای زینت پدر است.گفت: ازممعنای اسمم خوشم نیامد .با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت : نباید درنامگذاری هم ، پدرسالاری حاکم باشد وحقوق زنان نادیده گرفته شود!چرا به جای زینت پدر زینت مادر نگفته اند!

46.با جمعی درمورد ترجیح علم وثروت بحث شد.برخی گفتند که دردنیای امروز ، بدون ثروت کسب علم سخت است و به لحاظ رتبی ،ثروت بر علم مقدم است.گفتم: مگر نمی دانید که دانایی مقدمه توانایی است.اگر بلاد غرب متمکن شده اند به واسطه داشتن علم آنانست.علم زمینه ساز تولید قدرت وپول وامکانات است. بدون علم، قدرت وثروت ناپایدار حاصل می آید .علم مبنای مدنیت است.اگر به جوامع مدنی نظری بیاندازیم، می بینیم که با بهره مندی از علوم مختلف صاحب مدنیت شده اند.چقدر خوب گفته است فردوسی ، شاعر توانای ایرانی :

                            توانا بود هرکه دانا بود                زدانش دل پیر برنا بود.

47. از تام واتسون، بنیان گذار شرکت « آی . بی . ام » نقل میکنند که : یکی از کارکنانش اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ زیادی به شرکت ضرر زد. این کارمند به دفتر واتسون احضار شد و پس از ورود گفت:« تصور می کنم باید از شرکت استعفا دهم.»تام واتسون گفت: شوخی می کنید ، ما مبلغ زیادی بابت آموزش شما هزینه کردیم !یعنی این ضررهزینه آموزش شماست وازاین به بعد با تجربه ای که کسب کرده ای مرتکب چنین اشتباهی نخواهی شد.

48. بزرگی گفته است:  دو چيز را هميشه فراموش كن:     

خوبي كه به كسي مي كني ، بدي كه كسي به تو مي كند و  هميشه به ياد داشته باش: در مجلسي وارد شدي، زبانت را نگه دار ،در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار ،در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار و در نماز ايستادي دلت را نگه دار !

 50. ازحضرت علی (ع) نقل است که فرموده است: «أَلدَّهْرُ یَوْمانِ: یَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ فاذا كان لك فلا تبطر و اذا كان عليك فاصطبر یعنی دنيا دو روز است: يك روز با تو و يك روز عليه تو ،روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.

51.از جرج برنارد شاو  نویسنده ونمایشنامه نویس ایرلندی نقل است که گفته است: انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفیدند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات!

52.کریم زمانی شارح مثنوی،درمیان جمعی درترکیه از مثنوی واندیشه های مولانا صحبت می کرد.دراین میان سخنی از خر به میان آورد وگفت: اگر خر نبود مولانا درتمثیلات خود مشکل پیدا می کرد.این حیوان نجیب کار مولا نا را آسان کرده است.چرا که بیشترین تمثیل های وی درمثنوی با استفاده از اسم آنست.

53.درمثنوی آمده است که مردی بالای درخت دیگری رفته ومیوه می چیند.صاحب باغ ازوی می خواهد که ازبالای درخت پایین بیاید،اما مرد به حرف صاحب باغ اعتنا نمی کندومی گوید:چرا پایین بیایم؟من بنده خداهستم و از باغ او میوه می چینم نه باغ تو! صاحب باغ به غلامش دستور می دهد که اورابا طناب ببندد وشلاق بزند. مرد دادوفریاد می زند که چرا مرا می زنی ،ازخدا نمی ترسی! صاحب باغ می گوید:من نمی زنم؛ بنده خدایی با چوب خدا پشت بنده او می زند!

54. شیخی به قصد مزاح می گفت: که زن بیوه ای از مرد کریه المنظری می پرسد که ازدواج کرده است؟ وی به خیال اینکه زن علاقه مند ازدواج با اوست.فورا پاسخ می دهد: نه، زن اختیار نکرده ام.زن درادامه می گوید:مبادا زن بگیری که با این قیافه زشتی که داری نسل خودرا برباد می دهی!

55.قیمت گوشت گران بود.ازحکیمی راه چاره آن را پرسیدند.گفت:بهترین راه حل آن است که گوشت نخرید!با نخریدن آن بازارعرضه وتقاضا تعادل پیدا می کند وگوشت نیز ارزان می شود!

56.درنزدیکی گنجه، شهرنظامی ،شاعربزرگ پارسی گوی بودم.پلیس راه ،دستورایست داد.همه مدارکم رابه قصد وارسی گرفت.درنهایت گفت :گواهینامه رانندگیت اصل نیست.گفتم ازکجا می دانید که اصل نیست ،درحالی که فارسی نمی دانید .گفت :من می دانم وباید جریمه آن راپرداخت کنی .دیدم چاره ای به جز دادن جریمه نقد وجود ندارد!آنچه راکه خواستند دادم وبه راه خود ادامه دادم!داستان را به مامورمزارنظامی گفتم بسیارناراحت شد ومارا به دیدن زیبایی های شهرگنجه رهنمون شد.

67.یکی ازآشنایان می گفت که روزی پدرم را به پزشک می بردم.نشانی اورا خوب نمی دانستم وه به دوستی تلفن کردم که باهم پیش پزشک برویم.تا آمدن او ناگزیرشدم که دوباربا خودرو میدانی را دوربزنم.پدرم ازاین کارمن غضبناک شد وگفت:پسرم،اینجا کعبه است که دورآن طواف می کنی!

68. باجمعی، میهمان شهرداری قونیه بودیم.ماه رمضان بود وبه سفره افطاردعوت شده بودیم.اذان مغرب خوانده شد واندکی برای رفتن به محل ضیافت دیر شد.موقع رفتن متوجه شدیم که جزماهیچ خودرویی درخیابان های مرکزی شهر رفت وآمد نمی کند.دانستم که این جمله قرآنی که می فرماید:دردین خدا اکراهی نیست"لااکراه فی الدین" چقدر زیباواثرگذاراست.

69.اندیشمندی ترک می گوید:ما سه دشمن بزرگ داریم که عبارتند از:جهل،فقر وتقرقه.تا به این سه دشمن غلبه نکنیم زندگی راحت ،امن وهمراه با رفاه نخواهیم داشت.برای مبارزه با جهل باید به آموزش روآورد،برای مبارزه با فقرباید تجارت کرد وبرای مبارزه با تفرقه باید راه وحدت وبرادری رادرپیش  گرفت.

70.درمثنوی مولانا آمده است که بایزید بسطامی،ازعارفان بزرگ به زیارت خانه خدا می رفت.ازهرشهری گذرمی کرد ،مردم به زیارت او می آمدند.به شهری رفت اما عارف آنشهربه دیداراونرفت.بایزید به دیدن عارف رفت.عارف از بایزید پرسید : برای زیارت بیت الله الحرام چقدرپول داری ؟ گفت:دویست درم .عارف گفت : بایزید،من عیالوارم و به لحاظ مالی درتنگناهستم. اگر می توانی آن درم ها را به من بده وبه حج نرو وگرد من طواف کن، بدان که طواف کعبه طواف گل است وطواف دورمن طواف دل است که جزخداوند کسی به آن نرفته است.بایزید با شنیدن سخن پرازحکمت  عارف، همه پول را به اودادوازرفتن به حج منصرف شد!

كعبه هر چندی كه خانه براوست                 خلقت من نیز خانه سراوست

تا بكرد آن كعبه را دروی نرفت                   واندرین خانه بجز آن حی نرفت

چون مرا دیدی خدا را دیده ای           گرد كعبه صدق برگردیده ای

خدمت من طاعت و حمد خداست                 تا نپنداری كه حق از من جداست

چشم نیكو بازكن در من فكر             تا ببینی نور حق اندر بشر

با یزید آن نكته ها را هوش داشت       همچو زرین حلقه اش در گوش داشت

آمد از وی بایزید اندر مزید               منتهی در منتها آخر رسید

71. مردی در نزدیکی مسجدی سالن عذاخوری داشت که به مشتریانش مشروب هم می داد.

شیخ مسجد دعا می کرد تا خدا وند بلای آسمانی بر وی نازل کند! روزی دراثررعد و برق و توفان شدید رستوران به خاکستر تبدیل گردید.

شیخ به مردم تبریک گفت و افزود: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد،دعایش مستجاب می شود وناامید نمی شود.

صاحب سالن غذاخوری باشنیدن حرف های شیخ به محکمه شکایت برد و از وی ونمازگزاران مسجد خسارت خواست ! آنان با حضوردردادگاه ادعای وی را ردکردند !

دادرس بعد از این که سخنان دو طرف دعوا را شنید، گفت : نمی دانم چه بگویم ؟

دریک سو شیخ و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

72. حکیمی می گفت :آیا میدانید دوستی مردم چگونه خراب میشود؟گفتند حکیم می داند.گفت:

هریک ازدوستان فکر میکنند که دوستشان وقت ندارند وبه این دلیل بایکدیگرتماس نمیگیرند.چون مدتی گذشت،هردو درانتظارتماس طرف مقابل می مانند. بعد، استدلال میکنند که چرا من اول تماس بگیرم؟

 و بدین ترتیب،آنان بدون هیچ تماسی از یاد هم غافل میشوند وهمدیگر را فراموش میکنند!

73. شبي خليفه دوم در كوچه هاي مدينه به گشت زني مشغول بود, از خانه ای صداي موسيقي شنيد، وارد خانه شد و بدو گفت: اي دشمن خدا، آيا گمان برده ای گناهت را خداوند مي پوشاند؟
مرد گفت: اي پيشواي مسلمين شتاب مكن، اگر من يك گناه مرتكب شدم تو مرتكب سه گناه شدي: خداوند از جاسوسي نهي كرد و تو تجسس كردي، خداوند فرمود از در خانه وارد شويد و تو از ديوار آمدی و خداوند فرمود هرگاه خواستيد به خانه اي درآييد اذن بگيريد و تو بدون اذن وارد شدي.(کنزالعمال ج3, ص808, ش7288)

74. شخصی در خانه مردي انصاري نخلي داشت و هميشه سر زده وارد خانه مي شد.انصاري نزد رسول خدا شكايت آورد. پيامبر مراحلي چند را دنبال كردند تا شايد اواز ايذاء و تضييع حقوق ديگران دست بردارد ولي قانع نشد .آنگاه، پيامبر دستورداد درخت رابکنند ودوربیاندازند وفرمود: "لاضرر ولاضرارفی الاسلام"(الكافي, ج5, ص492)

75.نامه امیر کبیر به ناصر الدین شاه

قربانت شوم

الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی (خواهر ناصرالدین شاه و همسر امیر کبیر) به شکستن لبه‌ی نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره‌ی امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی‌شود.زیاده جسارت است. تقی

76. نیچه، فیلسوف نابغۀ قرن 19 آلمان، که "رحم و مهربانی و گذشت" را زاییدۀ "ضعف و زبونی" می دانست و از میان همۀ فضائل انسانی و معنویت ها اخلاقی، تنها و تنها به "اصالت قدرت" معتقد بود و می گفت: حق از آنِ زور است و ضعیف نه تنها قابل دفاع نیست و نباید به او ترحم کرد،بلکه باید نابودش کرد! زیرا ضعیف شایستۀ ماندن نیست.

خود (نیچه) در حادثۀ شگفتی جان داد!در رهگذری، اسب ضعیف یک گاری سنگین در جوئی افتاده بود و گاری بر روی اش.

گاریچی که گویا صاحب اسب نبوده است ، بی رحمانه او را در آن وضع رقت بار با تازیانه می زند تا به زور آزار و شکنجه وادار به حرکتش کند.

نیچه در دفاع از حیوان ضعیف و بیچاره، با گاریچی قوی و بیرحم گلاویز می شود،ولی چون قاعدتا یک گاریچی از یک فیلسوف زورمندتر است! و به حساب نیچه، شایسته تر برای ماندن!چند لگد جانانه به پهلوی نیچه می زند و فیلسوف در خاک می غلتد و سپس می میرد.

در اینجا نیچه برای دفاع از یک حیوان زبان بسته، بی هیچ چشمداشت و طمع معنوی یا مادی،فقط و فقط به صرف دفاع از "مظلوم"، صرف جانبداری از یک معصوم ضعیف، جانش را به خطر می اندازد و با ستمگر "نیرومند" در می افتد.

( دکتر علی شریعتی،مجموعه آثار 33 (گفتگوهای تنهائی)، جلد دوم، ص 955) 

77. دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد. او جز يک پتو چيزي نداشت ،او ناراحت بود که چيز با ارزشی ندارد تا نصيب دزد شود و او را خوشحال کند.

عارف شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد ،دزد بسيار ترسيده بود،مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است اما آن پير عارف گفت:

نترس آمده ام تا کمکت کنم ،داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم و هنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم.

دزد گفت: مرا ببخشيد ، نمي دانستم که اين خانه شماست و گرنه جسارت نمي کردم.

عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروی، من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.

استاد پتو را با پافشاری به دزد داد .اوخم شد پاهاي استاد را بوسيد، پتو را تا کرد و بيرون رفت.  استاد موقع رفتن دزد  به او گفت:

فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام. من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي.

78. زاهدی در حال تهجد بود. کسی از وی خواست که بهشت و جهنم را به او نشان بدهد.

زاهد نگاهی کرد و لبخندی زد وسکوت کرد. آن شخص از بی توجهی زاهد خشمگین شد ومشتش را گره کرد که اورا بزند.زاهد به آرامی گفت: خشم تو نشانه ی جهنم است.

مرد با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره زاهد انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه زاهد گفت: این هم نشانه‌ی بهشت است.

79. درگلستان سعدی آمده است :

شخصى نزد انوشيروان آمد و گفت : مژده باد به تو كه خداوند فلان دشمن تو را از ميان برداشت و هلاك كرد.

انوشيروان به او گفت : اگر خدا او را از ميان برد، آيا مرا باقى مى گذارد؟

اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست      كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست

80.فرانسه بودم،روزی با مامورشهربانی استراسبورگ گفتگو می کردم،ازآزادی درایران پرسید.گفتم منظورتان ازآزادی چیست؟

گفت:یعنی آزادی مردم درمی خواری ،دوستی دختر وپسر وکارهایی که درفرهنگ ایرانی تباهی شمرده می شود.گفتم:اگرمنظورتان این کارهاست درکشورما آزادی نیست.اما به اعتقاد من آزادی دربیان اندیشه ونظر وعقیده است که مهمتر است نه آنچه را که شما می گویید!

82.پزشکی نقل می کرد که ازاستادش درترکیه برای سفر به ایران خداحافظی می کرد.استادپرسید :به مرزایران که رسیدی با چه وسیله ای به تبریز خواهی رفت ؟به مطایبه گفتم:پدرم،استری دارد که با خود به مرز بازرگان می آورد وباآن به تبریز می روم.سکوت کرد وچیزی نگفت.بعد ازمدتی که ازسفر بازگشته بودم، روزی مرا دید وگفت:چرا به دروغ به من گفتی که با استر به تبریز خواهی رفت ،درحالی که ایران موشکی تولید می کند که بردآن دوهزارکیلومتر است.گفتم:استادم،من ازشما تعجب کردم که وقتی گفتم با استر به تبریز خواهم رفت به نشانه تائید چیزی نگفتی! ازشما بعید است که ندانید کشورهمسایه تان خودرو هم دارد یا نه؟

83.پسری پدرش را درفشارقرارداده بود که برایش کبوتری بخرد.پدر به نشانه مخالفت ازخریدن کبوتر خودداری می کرد،پسر به تنگ آمد وگفت :پدرم،یعنی قیمت کبوتر اینقدرزیاد است که ازخریدن آن عاجزی!پدرگفت:فرزندم،نمی دانم چرا هوش وزیرکی نداری؟ بگذار،دیگران کبوتر بخرند، ارزن تهیه کنند وازآن نگهداری کنند اما،موقع پرواز،توهم پشت بام برو وخیال کن که صاحب کبوتری!

84.پسری سیگار می کشید وبخشی ازدرآمدش را صرف خرید آن می کرد.پدرگفت:ای ابله،برای چه هرچه داری به سیگارکشیدن خرج می کنی؟ گفت :چه کارکنم که نمی توانم آن را ترک کنم.پدرکه به خشم آمده بود گفت: بسیارخوب،اگرنمی توانی ترک کنی ،من راه حل ساده تری دارم بدون اینکه اندکی  هم هزینه ای داشته باشد! پسر با خوشحالی پرسید که راه حل کدام است؟ گفت :موقع روشن کردن اجاق سرت را به طرف اجاق ببر وهرچقدر می خواهی ازدود آن بکش!

85.با دانشجوی ایرانی درشهررمس فرانسه قدم می زدم .پرسیدم:آیا کت وشلواروکفشی که اکنون پوشیده ای بهتر است یا عبا وقبا ونعلینی که درایران داری؟گفت:آنچه درایران می پوشم بهتر است وادامه داد:تو نمی دانی که عبا وقبا ونعلین چه لذتی دارد؛به ویژه آنکه وقتی وارد مجلسی می شوی همه به احترامت بلند می شوندوجای خودا را به شما می دهند!

86.عارفی ادعا می کند که اگر بخواهد ،درخت به احترام او ازجای خود کنده شده وبه نزدش می آید!مردم باور نمی کنند ومی گویند :اگر راست می گویی،ازدرختی که پیش ماست بخواه که به نزدت بیاید.

عارف می پذیرد وازدرخت می خواهد که به اذن خدا به نزدش بیاید!هرچقدر،دعا والتماس می کند، ازدرخت حرکتی دیده نمی شود.آنگاه خودش به نزد درخت می رود!مردم با تعجب می پرسند ؟ برای چه نزد درخت رفتی ؟ پاسخ می دهد که اولیا خدا غرور ندارند.اگر برای درخت ممکن نیست بیاید ،من پیش او می روم!

87. شوارنادزه وزیر خارجه اتحاد جماهیر شوروی همراه با هیئتی،پیام گورباچف را به امام خمینی تقدیم کرد.این پیام مورد توجه ایشان قرارنگرفت ومایه حیرت آنان شد.امام خمینی خطاب به شواردنادزه گفت:

"به ایشان (گورباچف) بگویید که من می خواستم جلوی شما یک فضای بزرگ تری باز کنم. من می خواستم دریچه ای به دنیای بزرگ، یعنی دنیای بعد از مرگ که دنیای جاوید است را برای آقای گورباچف باز نمایم و محوراصلی پیام من آن بود. امیدوارم بار دیگر ایشان در این زمینه تلاش نمایند."

88.ستارخان،سردارملی ،ازرهبران مشروطه درمحاصره نیروهای محمد علی شاه  قرارگرفته بود.درآن زمان سرکنسول روسیه پرچم سفیدی را به ستارخان می آورد وپیشنهاد می کند که آنرا برپشت بام خانه خود برافرازد تا ازحمله نیروی های  دولتی درآمان باشد .ستارخان درپاسخ می گوید:

جناب كنسول! من مي‌خواهم هفت كشور زير پرچم  بيرق ايران باشد.» وتومی خواهی پرچم روس رابرپشت بام خانه ام برافرازم !

89.دادگاه آتن سقراط ،فیلسوف بزرگ یونان ، را به اتهام تلاش وی برای فساد جوانان محکوم به اعدام کرد،اما دوستانش ازوی خواستند که تقاضای عفو کند اما سقراط ازقبول آن امتناع کرد وجام زهر شوکران را برسرکشید وجان خودرا به جان آفرین تسلیم کرد.وی دربخشی از دفاعیه خود دردادگاه گفت: فرق من با شما این است که من ازنادانی خود آگاهم اما شما ازنادانی خود بی خبرید! به قول شاعر:

تا بدانجا رسید دانش من                   که بدانم همی که نادانم

90. حضرت علی(ع) درمقابل مردمی که اوراستایش می کردند فرمود: بار خدايا تو مرا از خودم بهتر مى شناسى ، ومن خود را  بيشتر از آنان مى شناسم، خدايا مرا از آنچه  اينان  مى  پندارند، نيكوترقرارده وآنچه را نمى دانند بيامرز (نهج البلاغه ،حکمت 100)

91.   از امام علی (ع) پرسيدند "خير" چيست ؟ فرمود: خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود ، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى ، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى ، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى، در دنيا جز براى دو كس خير نيست:يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند ، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد. (نهج البلاغه،حكمت 94)

92.روزی بهمنیار،شاگرد ابن سینا به استادش می گوید که با این همه علمی که داری اگر ادعای پیامبری می کردی،همه به تو ایمان می آوردند. ابن سینا سخن اورا نمی پذیرد. تا اینکه روزی، درهوای سردی ازشاگردش می خواهد که برایش آب بیاورد.شاگرد می گوید:استادم، خودتان طبیب هستید. بهتر مى دانید معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مى شود و ایجاد مریضى مى كند.
بوعلى می گوید: من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنه ام شما براى من آب بیاورید، چكار داری!

به هرحال،بهمنیاربا هربهانه ای آب نمی آورد وآنگاه ابن سینا می گوید: شما كه شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس خوانده اى، مى گویم ، آب بیاور، نمى آورى و بهانه براى من مى آورى ، در حالى كه این شخص مؤذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اكرم بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى مناره ی به آن بلندى رفته است تا آن كه نداى "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله " را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من كه بوعلى سینا هستم ...

93. ابن تیمیه، فقیه حنبلی(661 ـ 728) در نقض المنطق (ص 181) می گوید که  فقیهان بخارا درباره ابن سینا میگفته اند: «وکان کافراً ذکیا» یعنی او کافری باهوش بود. در روضات الجنات خوانساری (ص 242 چاپ اول) نیزآمده است که بیشتر فقیهان سنی روزگار وی برای اینکه در کتاب شفا قدم جهان و نفی معاد جسمانی و مانند این سخنان را دیده اند او را کافر خوانده اند.اما ابن سینا دربرابراتهامات فقهای ظاهربین شعربسیار متین و زیبایی را گفته است :

کفر چو منی گزاف و آسان نبود          محکمتر از ایمان من ایمان نبود

در دهر همین یک منو آنهم کافر         پس در همه دهر یک مسلمان نبود

94. لسان الغیب حافظ ، ازاندرزگویان زمان خود بغایت دررنج بود وبه همین دلیل درشعری می گوید:

واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبر می کنند            چون به خلوت می روند آن کاردیگرمی کنند

مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس                    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند.

95.آن شنیدم که عاشقی جان‌باز                 وعـظ گفتی به‌خطـه شیراز

ناگهـان روستائیـی نـادان                  خالی از نور دیده و دل و جان

ناتراشیده هیـکل و ناراست              همچو غولی از آن میان برخاست

گفت ای مقتـدای اهل سخــن             غـم کارم بخـور که امشب مـن

خـرکی داشتم چگونه خری               خری آراسته به‌هر هنری

یک دم آوردم آن سبک رفتار             بـه‌تفرج میانه بازار

ناگهانش زمن بدزدیدند                    زین جماعت بپرس اگر دیدند

پیر گفتا بدو که‌ای خرجو                 بنشین یک زمان و هیچ مگـو

پس ندا کرد سوی مجلسیان               که اندرین طایفه ز پیر و جوان

هرکه با عشق در نیامیــزد               زین میانه به‌پای برخیزد

ابلهـی همچو خــر کریه‌لقا                زود برجست از خـری برپـا

پیر گفتش توئی که در یاری              دل نبستی به‌عشـق؟ گفت آری

بانگ برداشت گفت ای خـردار          هان خرت یافتـم بیار افسار .عراقی

96.یاداشتی ازنلسون ماندلا،رهبر آفریقای جنوبی

من باور دارم ...

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند

نيست.

و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند

نمى‌باشد.

من باور دارم ...

که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما

بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...

که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز

همين طور است.

من باور دارم ...

که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...

که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...

که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه

ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...

که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته

باشيم.

من باور دارم ...

که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...

که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد،

انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...

که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به

کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...

که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را

نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...

که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى

دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...

که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم

خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...

که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز

نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...

که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من

خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...

که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا

تغيير دهد.

من باور دارم ...

که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...

که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم

تغيير يابد.

من باور دارم ...

که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و

منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...

که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم ...

"شادترين مردم لزوما کسى که بهترين چيزها را داردنيست

بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند."

 و من باور دارم ...

96. بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : "این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید " بودا به كدخدا گفت : " یكی از دستانت را به من بده" كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : "حالا كف بزن" كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: " هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند"

 بودا لبخندی زد و پاسخ داد : "هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند ."

97.اندیشمندی به نقل ازشخصی می گفت که وی با جمعی به سفر حج رفته بود. مامور بهداشتی به مسافران حج گفت: به دلیل شیوع وبا استفاده ازصابون ومواد بهداشتی را فراموش نکنید.دراین میان،روحانی کاروان با رد توصیه های بهداشتی وی گفت: هرآنچه درقرآن وروایات دینی نیامده است، رعایت آن واجب نیست.بنابراین ،درروایات اسلامی درمورد استفاده ازصابون مطلبی وجود ندارد وشما نیز لزومی به رعایت دستورهای بهداشتی ندارید وما نیزبه حکم روحانی کاروان تا پایان مراسم حج ازمواد بهداشتی استفاده نکردیم!

98.دانش آموزی با وضع نا مناسبی به مدرسه می آمد ودردرس هایش نیز موقعیت خوبی نداشت.معلم ازاینکه او به درسش اهمیت نمی دهد،خیلی ناراحت بود.اما با مطالعه پرونده اش متوجه شد که او مادرش راازدست داده است.روزی دانش آموزان درروزمعلم هدایایی را برای معلمشان آورده بودند واونیز هدیه فقیرانه ای را به معلمش آورده بود وموجب خنده دانش آموزان شد.اما معلم ازوی خیلی قدردانی کرد.اوبا تشویق معلمش روح تازه ای یافت وعلاقه واعتماد ویژه ای به او پیدا کرد.این تشویق سبب شد که وی تا تخصص پزشکی پیش رود ورئیس بیمارستانی شود.اوهمیشه موفقیت خودرا مرهون همان معلم دوره ابتدایی می دانست.

99.جمعی ازآشنایان به دیدار آقای مهندس که ازشهرستان آمده بود، رفته بودند.برادراو، با یکی ازهم ولایتی هایش دعوا کرده بود .آنان ازمهندس درخواست کردندکه برای حل مشکل راه حل مسالمت آمیزی را برایشان نشان دهد .مهندس که مورد احترام ویژه آنان بود واورا اندیشمند می دانستند، مدتی به فکر فرورفت وآنگاه گفت: چقدر بهتر می شد که شبانه می رفتیم وتل کاه طرف دعوی برادرم را به آتش می کشیدیم وبرمی گشتیم!

100.مردم مکه را اختلافی پیش آمده بود.ازحل آن ناتوان گشته بودند وتصمیم گرفتند که به راه حل پیشنهادی آنکه ازدرمجلس وارد آید گوش فرادهند، ناگهان پیامبراسلام که هنوز به رسالت نرسیده بود،وارد شد.گفتند:محمد،ما می خواهیم حجرالاسود را که افتاده است،سر جای خود بگذاریم، چه کنیم که همه اقوام مکه درآن سهم داشته باشند؟ پیامبراکرم دستورداد که پارچه ای بیاورند.سنگ را روی پارچه گذاشت .آنگاه به نمایندگان اقوام فرمود که سنگ را باهم بردارند.آنگاه خود سنگ راازداخل پارچه برداشت وبرجای خود قراردادوبه این شکل اختلاف آنان برطرف شد.

101.ازابراهیمی دینانی،حکیم ایرانی پرسیدند:گفتگوی بین ادیان را چگونه می دانید؟ گفت:گفتگوی میان ادیان معنا ندارد وبه نتیجه ای منجر نمی شود،چرا که شرط گفتگو پرهیزازپیشداوری است .این درحالی است که نه تنها میان ادیان بلکه فرق مذهبی نیز پیشداوری وجود دارد.

102.ازاندیشمندی که مدتی ازعمرخودرا درغرب گذرانده بود،پرسیدند که غرب را چگونه یافتید ؟گفت:درغرب ماشین برآدم سوار می شود ودرشرق آدم برآدم!که هردواشکال دارد،چرا که باید کاری کرد که نه ماشین برانسان مسلط شود ونه انسان برانسان!

103.درفرودگاه استراسبورگ بودم ،می خواستم به پاریس رفته وازآنجا به ایران بروم. بارهمراهم اندکی بیشترآمد.گفتم:اگر اجازه بدهید باراضافی را درفرودگاه قرارمی دهم.مامورمسئول اجازه نداد. گفتم:اگر اجازه بدهید آن را درداخل ظرف اشغال قراردهم ،اجازه نداد.گفتم اگر اجازه دهید باراضافی را که چند کیلوبیشترنبود،درمحوطه فرودگاه بگذارم یا به کسی بدهم.اجازه نداد.این درحالی بود که به زمان پروازاندکی بیش نمانده بود.تااینکه مجبورشدم به دوستم زنگ بزنم تا خودرا به فرودگاه برساند.دقیقه ای بیش نمانده بود تاازسفربازمانم که خوشبختانه دوستم فرارسید وازدست مامورجفاکاررهایی یافتم!مولانا می فرماید:

سختگیری وتعصب خامی است                   تاجنینی کا رخون آشامی است

علی حکیم پور

+ نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1389ساعت 1:36 توسط علی حکیم پور |